
قوری از چای لبریز میکنم
ولی سرعت اشک هایم بیشتر است
چه سیرک دردناکی!
زندگی را میگویم
راحت گوشت از تن خود میبرم ولی بند قلبم به قلبت بریدنی نیست ..
میدانی دردناک ترین قسمتش کجاست !؟
دردناک ترین قسمتش این بود که تیغ گرفته طرح پیاده کردم به تنم
ولی تیغی را که تو بر گردنم نهادی بوسیدم ...
برایت از ماندن گفتم
ولی صدای تو بوی رفتن میداد
تو ؛ تویی که دردها دادی و درمانی هنوز
تویی که هیچ وقت معمولی نبودی
و من هیچگاه بعد از تو معمولی نخواهم شد!
آه ، هیچ حواسم نبود
دو فنجان ریختم ....
(( الهام گرفته شده ))