ویرگول
ورودثبت نام
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

داستانِ «پیرمردِ محتاج»

رستوران شلوغ بود. صدای همهمه، خنده‌ها و برخورد قاشق‌ها با بشقاب‌ها، فضا را پر کرده بود. میانِ آن همه آدم که هرکدام در دنیایِ خودشان غرق بودند، صندلی‌ای خالی نبود. من هم کنارِ دخترکم نشسته بودم و به فکرِ ساده‌یِ گذراندنِ یک وعده غذایِ معمولی بودم.

ناگهان، همه‌چیز در نظرم رنگِ دیگری گرفت. پیرمردی از میانِ جمعیت گذشت و درست بالای سرِ میزِ ما ایستاد. نه فریاد می‌زد، نه با اصرار آزار می‌داد؛ فقط نگاهش حرف می‌زد. گفت: «من محتاجم… غذا ندارم… می‌شه واسم یه چیزی بگیری؟»

در جیبم ۵۰۰ هزار تومان بیشتر نبود. پولِ زیادی نبود، اما تمامِ داراییِ آن لحظه‌یِ من بود. پیرمرد گفت می‌خواهد تخم‌مرغ بخورد. همین. چیزی به سادگیِ خودِ زندگی.

وقتی شماره کارتش را داد، برای چند ثانیه دنیا در همان رستوران متوقف شد. یک سویِ من، عقل بود که حساب و کتاب می‌کرد؛ و سویِ دیگرم، چیزی بود که انگار از جایِ دورتری فرمان می‌گرفت. ۲۰۰ هزار تومان را برایش کارت‌به‌کارت کردم. وقتی آن مبلغ از حسابم کم شد، چیزی در درونم جابه‌جا شد. پیرمرد رفت، اما سؤالی که در دلم کاشت، ماند: «چرا او بین این همه آدم، سراغِ من آمد؟»

آن لحظه برای من، یک ملاقاتِ ساده نبود؛ یک تلنگر بود. پیرمرد، آینه‌ای بود که برای لحظاتی، منِ واقعی‌ام را به خودم نشان داد.


تحلیل:

برای شناختِ خود، کافی‌ست گاهی دل به دریا بزنیم و خود را در «عملِ انجام‌شده» قرار دهیم. وقتی از حصارِ «منِ کوچک» بیرون می‌آییم و بی‌چشم‌داشت می‌بخشیم، حقیقتِ وجودمان بیدار می‌شود. این همان لحظه‌یِ نابی است که روحمان را زنده می‌کند و حسی عمیق از آرامش و یگانگی به ما هدیه می‌دهد.

(بر اساس واقعیت)

پیرمردآدمرستوران
۱
۰
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید