دست در دست هم، گامهایمان را با ریتمِ آرامِ کوچهها هماهنگ میکردیم. چشمهایمان بیهدف اما با اشتیاق، روی تراشههای سنگِ دیوارها، نقشونگارهای معماریِ قدیمی و تبارِ سنگها میچرخید. هر ساختمان برای ما قصهای میگفت.
رفتیم و رفتیم، تا اینکه سنگینیِ پایانِ مسیر را زیر پاهایمان حس کردیم؛ رسیده بودیم به انتهای کوچه. او سرش را با شیطنتِ خاصی کج کرد، به سمت من مایل شد و با آن لبخندِ گوشهبهگوشه، گفت: «عه... دیدی؟ بنبسته!»
در آن لحظه، تمامِ جهان در چشمان او خلاصه شد. آن برقِ عاشقانه و آن کجیِ شیرینِ لبخندش، چنان در من نشست که ناخودآگاه لبخندی پهن بر لبانم نقش بست. دستم را از دستش جدا کردم، با حرکتی که انگار در حالِ مرزبندیِ دنیای خودمان بود، دستبهسینه به سمت جلو رفتم و گفتم: «میدونی؟ من عاشقِ کوچههای بنبستم...»
کمی مکث کردم و با انگشتانم به گلهای کاغذی که مثلِ یک ردای سبز و صورتی و لطیف، تمامِ دیوارها را در آغوش کشیده بودند، اشاره کردم: «من عاشقِ این حریمیام که اینجا وجود داره. عاشقِ این که میتونی آرامش رو از دور تماشا کنی.»
صدایم آرامتر شد، انگار داشتم با خودمان نجوا میکردم: «این احساسِ امنیت، این حسِ تملک و واقعی بودن... دقیقاً مثل این میمونه که تو دو تا خونه داشته باشی. انگار دنیا کمی آرامتر میچرخه، انگار همه چیز کندتر و عمیقتر از همیشه میگذره.»
در آن سکوتِ شیرین، او دیگر حرف نمیزد؛ فقط به داستانهایی که پشتِ شیشههای نیمهباز خانه پنهان بود فکر میکرد و به زمزمههایِ بیصدای گلدونهای گوشه بالکن، که انگار داشتند رازهایِ عشقِ ما را در گوشِ باد میگفتند، گوش میسپرد
برای من کوچه های بن بست مثل یه حریمی است «جایی برای فرار از هیاهویِ بیپایانِ مسیرها؛ جایی که آدم میتواند بدون ترس از گم شدن، خودش باشد.»
