بابا لنگ دراز عزیزم فارغ از هرچه در پایان اتفاق میافتد
من در مسیر ، روزهای زیادی را خوشحال بودم
روزهای بسیاری را با لبخند بیدار شدم و با لبخند خوابیدم
از ما فقط یک دانشکده باقی ماند که در سکوت و خلوت و معماری اش ؛ نقش و نگار و قدو قامت مارا به خاطره ها پیوست خواهد داد
میدانم که درخت ها نام ما را هرگز فراموش نخواهد کرد و عشق و لحظات نسل های زیادی را در خاطراتشان نگه خواهد داشت ...
امروز اولین روز از خرداد ماه است و من ماه هاست که از اهواز دلبندم جدا شدم
اما میدانم! خوب میدانم این روزها مرا به کجا خواهد برد
به خرداد گرمِ دیوانه کننده ای که همه باهم برای چیدن توت عرق از پیشاندی میچکاندیم و خنده بر لب می آوردیم
و خورشیدی که با نامهربانی هرچه تمام برما میتابید و میسوزاند
مزه ی شیرین و ملس توت های چیده شده از درخت های بلندِ محوطه ی ممنوعه هنوز در کامم رقص دلنشین برپا میکنند
و من هم در هول هوای آن روزهای پرخنده سرودِ شادی سر میدهم در قلبی که حالا مدت هاست کارش شده ضبط و ثبت خاطره ها
من نام هارا از خاطرم نخواهم برد
مثل آن درخت بزرگ وسط دانشکده ی تو
و آن کلاسِ همیشه برای ما در آخرین راهرو ادبیات....
بابا لنگ دراز عزیزم
فارغ از تمام جدایی ها
من از بابت همه چیز خوشحالم
من از بابت لحظه های پر ذوق جوانی ام خوشحالم