یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در شیراز، خانوادهای زندگی میکردند که سقف خانهشان پر از عشق و دلگرمی بود. پدر خانواده، مردی سختکوش و بنّا بود، از آن مردها که دستهایشان بوی گچ و عرق میدهد، اما دلشان به نرمی پرِ کبوتر است. مادر، زنی صبور و مهربان، رشتههای امید را در خانه میتافت و آرامش را مثل چراغی روشن نگاه میداشت. و در میان این خانه، پسری کوچک بود به نام آراز. او تازه دو سال و نیم داشت، با چشمانی که از کنجکاوی میدرخشیدند و موهای لطیفی که باد بازیگوش شیراز آنها را نوازش میکرد. جهان برای آراز، به اندازهٔ همان خانه و کوچهای بود که هر روز در آن بازی میکرد؛ جهانش بوی نان تازه میداد و طعم شیرین عشق مادر را داشت.
آن روز، پدر تصمیم گرفته بود نمای خانه را با سنگهایی زیبا بپوشاند. کاری که نه فقط به دستان قوی، که به چشمانی دقیق و حوصلهای کوهستانی نیاز دارد. آفتاب شیراز بر پشتش میتابید، وقتی تکتک سنگها را اندازه میگرفت و با دقت روی دیوار مینشاند. اما آراز از یک چیز میترسید؛ از صدای مهیب و گوشخراش «سنگ فرز». هر بار که پدر دستگاه را روشن میکرد، صدایی مثل خشم رعد از آن بلند میشد و تمام وجود کودک را میلرزاند. آراز آن صدا را دوست نداشت؛ صدا برایش مثل هیولایی نامرئی بود که در گوشهایش زوزه میکشید.
ظهر بود و خورشید تند تند میتاخت. مادر در آشپزخانه، سفرهٔ ناهار را پهن میکرد و عطر برنج دم کرده در فضای خانه پیچیده بود. آراز کنار پنجرهٔ اتاقش ایستاده بود و پدر را نگاه میکرد که خم شده بود روی سنگها. ناگهان، سکوت شد. آری، سنگ فرز خاموش شده بود. آن هیولا برای لحظهای به خواب رفته بود. دل آراز از جا کنده شد؛ دلش میخواست پیش پدر باشد، در آغوش امن او. شجاعتش را با دو دست کوچکش جمع کرد و فریاد زد: «بابا! سنگ فرز تموم شد؟ من بیام پایین؟»
پدر، که عرق پیشانی را با پشت دست پاک میکرد، سرش را بالا آورد و نگاهش به پنجره افتاد. خندهای گرم بر لبش نشست و با صدایی که از مهر پدرانه لبریز بود، پاسخ داد: «آره پسرم، بیا پایین.»
و اینگونه شد که آراز با شوقی وصفناپذیر از خانه بیرون زد. پاهای کوچکش تند و بیقرار، از پلهها پایین پریدند و به سمت پدر دویدند. کوچه بوی سیمان و خاک میداد و صدای گنجشکها از روی سیمهای برق به گوش میرسید. آراز پدر را در آغوش کشید و بعد کنجکاوانه به سنگهایی که مرتب روی هم چیده شده بودند، خیره شد.
همانجا، شوهرعمهاش هم بود. او که برای کمک به پدر آمده بود، سنگها را میبرید و در جای خود میچسباند. شوهرعمه، مردی بود که همیشه لبخند بر لب داشت، اما گاه تصمیمهایی میگرفت که از بیفکری یا نادانی سرچشمه میگرفت. او وقتی نگاه ترسان آراز را به سمت دستگاه سنگ فرز دید، چیزی در دلش غلغلک خورد. نه از سر بدخواهی، که از سر همان نادانی همیشگی؛ دلش خواست ترس کودک را «بشکند». میخواست به او نشان بدهد که این وسیله اصلاً هم ترسناک نیست.
دستگاه سنگ فرز را برداشت، همان وسیلهای که تیغهاش با سرعت وحشتناکی میچرخید و سنگهای سخت را چون کره آب میکرد. آراز پس کشید، اما شوهرعمه گفت: «نه! ببین، ترس نداره. ببین چقدر قشنگ میچرخه. مثل یه اسباببازیه!»
و ناگهان، بدون هیچ هشداری، بدون لحظهای درنگ، آن وسیلهٔ مرگبار را روشن کرد و در برابر صورت معصوم آراز گرفت. صدای ناهنجار دستگاه، سکوت آرام کوچه را درید. آراز فقط برق تیغه را دید که با سرعتی دیوانهوار جلوی چشمانش میچرخید. نوری تند و سرد که به صورتش خورد. لرزهای از تمام بدنش گذشت و بعد... سکوت. سکوتی سنگینتر از هر صدایی. جهان از حرکت ایستاد و آراز، بیصدا بر زمین افتاد و دیگر تکان نخورد.
پدر که تا آن لحظه سرش به کار خودش گرم بود، با شنیدن صدای افتادن چیزی، برگشت. اول چیزی نفهمید، شاید فکر کرد پسرش بازی میکند. اما وقتی چشمش به بدن بیجان آراز افتاد که مثل عروسکی شکسته روی خاکهای نرم کوچه افتاده بود، فریادی از اعماق جانش بلند شد که دیوارهای محله را لرزاند. مادر، که از پنجره نظارهگر بود، جیغزنان و اشکریزان از خانه بیرون دوید و فرزندش را در آغوش گرفت. شوهرعمه، رنگ از چهره پریده، عقب عقب میرفت و زیر لب چیزهایی میگفت که هیچکس نمیشنید.
آراز را به سرعت به بیمارستان رساندند. پزشکان و پرستاران، با چهرههایی آشفته، دور تخت کوچکش جمع شدند. شوکهای الکتریکی را یکی پس از دیگری به بدن نحیفش وارد کردند. هر بار که شوک داده میشد، قلب مادر هم در سینهاش فرو میریخت. پدر اما، فقط به یک نقطه خیره شده بود، انگار که تمام خاطرات با پسرش در یک لحظه از پیش چشمهایش میگذشت. بالاخره، پس از دقایقی که برای آن خانواده بیچاره به اندازهٔ یک قرن گذشت، آراز آرامآرام چشمانش را گشود. پزشکان با آب قند او را به هوش آوردند و کمکم رنگ به گونههایش برگشت.