ویرگول
ورودثبت نام
Mantra
Mantra《مرا در حرف‌هایم پیدا کن》
Mantra
Mantra
خواندن ۷ دقیقه·۱۱ روز پیش

فیلم‌مون به جشنواره کن می‌رسه؟ (پارت دوم)

دنیای سیاه و سفید
دنیای سیاه و سفید

ببخشید که از پارت اولِ خاطرات پشت‌صحنه خیلی فاصله افتاد (دلیل‌شو توی پست قبلی گفتم).
اگه یادتون باشه، فقط سه روز به کلید زدن  فیلم‌برداری مونده بود و هنوز هیچی آماده نبود. مجبور بودیم توی همین سه روز هر طور شده همه چی رو ببندیم، وگرنه به جشنواره نمی‌رسیدیم...

سه‌شنبه شب بود که به‌من خبر دادن و قرار شد پنجشنبه تست گریم بذارن، جمعه همه چی تکمیل بشه و شنبه هم اولین روز فیلم‌برداری باشه. هر چقدر گفتم نمی‌رسیم، گفتن هر طور شده باید شنبه بریم ضبط، و من توی یه اجباری قرار گرفتم که... حالا چه کنم؟

هنوز پروک‌هایی (پوستیژهایی) که برای بافت سفارش داده بودم آماده نبود و شخصیت‌پردازی‌هام کامل نشده بود و از اون‌طرف لباس‌های طراحی‌شده و صحنه و دکور هم تکمیل نشده بود. تنها کاری که می‌تونستم بکنم، این بود که دنبال پروک آماده بگردم، با اینکه می‌دونستم وارد چالش سختی می‌شم.

به خیلی از بافنده‌هامون پیام دادم و تا صبح هم تو اینستاگرام و اینترنت دنبال کلاه‌گیس با موی طبیعی گشتم ولی هیچ‌کدوم اون چیزی نبود که می‌خواستم.

چهارشنبه صبح رفتم منوچهری؛ همون چندتا فروشگاهی که لوازم گریم و سینمایی دارن، تا ظهر گشتم و هیچی پیدا نکردم.

من برای هر کدوم از بازیگرا با هوش مصنوعی تست گریم زده بودم و براشون ریش و مو طراحی کرده بودم، اما پروک‌های آماده با اون چیزی که توی ذهنم بود زمین تا آسمون فرق داشت.

از روی ناچاری دو سه تا پروک خریدم و چند تایی هم تو خونه داشتم، گفتم اگه نشد اونا رو استفاده می‌کنم. آخریش برای یکی از بازیگرهای خانم بود، که برای نقش دومش کلاه‌گیس می‌خواستیم.

چند باری خیابان منوچهری رو بالا پایین کردم؛ تو این‌مدت درد و مرضی نبود که سراغم نیومده باشه، یا قلبم تیر می‌کشید یا معده‌ام می‌سوخت یا سردرد میگرنی می‌گرفتم...

آخرش خسته شدم و تصمیم گرفتم یه چیزی بخرم و برگردم خونه، که همون لحظه امیرحسین (کارگردان) زنگ زد: «ساعت ۵ هاله می‌‌آد منوچهری همون‌جا کلاه‌گیس‌ها رو تست کنین که وقت کم نیاریم.»

هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که تهیه‌کننده زنگ زد: «ما به یه مشکلی برخوردیم، یکی از سرمایه‌گذارها جا زده و هزینه دکور هم از برآوردمون بیشتر شده، بودجه‌مون الان خیلی محدوده و نمی‌تونیم با این مبلغ با دستیارات قرارداد ببندیم.»

اون‌لحظه وسط خیابان، من به معنای واقعی از هم پاشیدم. یه پروژه سخت و فشرده که هدف‌مون جشنواره کن بود، با اون بودجه‌ای که در نظر گرفته بودن، با دوتا دستیار آماتور چطور می‌تونستم این‌کارو پیش ببرم؟

دستیارهای همیشگی من بعد این‌همه سال، سبک کار و حساسیت‌های من رو می‌شناختن و نیاز نبود چیزی رو براشون توضیح بدم.

یه فشار زیادی رو داشتم تو اون لحظه تحمل می‌کردم که انگار روح و جسمم داره فلج می‌شه.

به حامی، یکی از دوستای هم‌دوره‌ام زنگ زدم و ازش خواستم فردا برای تست گریم بیاد دفتر، که خب اونم دستمزدش خیلی بالاست، ولی برای اینکه کارم راه بیفته دیگه مجبور بودم خودم پرداخت کنم.

حالا تو این‌همه درگیری، دغدغه پیدا کردن دستیار هم اضافه شد. همین‌طور تو خیابان راه می‌رفتم و همزمان داشتم ده تا کارو با هم انجام می‌دادم، تو اون لحظه فقط دلم می‌خواست زمان سه روز جلوتر بره.

ساعت حدودای ۵ بود که هاله رسید، دو ساعتی گشتیم و کلی تست کردیم و عکس‌ها رو برای امیرحسین فرستادیم ولی هیچ‌کدوم به‌نظر من خوب نبود. آخرش یه کلاه‌گیس فانتزی (با توجه به نقشش) که کارگردان باهاش موافق بود خریدم ولی ازش راضی نبودم.

ساعت ۹ شب شده بود و حس کردم حالم خیلی بده، یادم افتاد از صبح هیچی نخوردم و سردرد و سرگیجه عجیبی داشتم. هاله هم حالش خوب نبود و گفت ویروس گرفته، یه شام سرپایی خوردیم و خداحافظی کردیم.

توی راه یه حالی بودم که انگار همه‌جا یهو سیاه می‌شد؛ گفتم خب حتماً چون از صبح تو اون شلوغی و دود بودم حالم این‌قدر بده.

با یه سردرد و تهوع وحشتناک رسیدم خونه و کلی مسکن و تقویتی خوردم، تازه اون‌موقع باید پروک‌هایی رو که از قبل داشتم و لوازم گریم و باکس‌ها رو برای فردا آماده می‌کردم و با همه خستگی و حال بد تا ۳ نصفه‌شب مشغول جمع‌وجور کردن بودم.

ساعت ۶ صبح با آلارم گوشی بیدار شدم و به‌زور تونستم چشمامو باز کنم. انگار چسبیده بودم به تخت و نمی‌تونستم تکون بخورم. با التماس و خواهش از خودم، تونستم پاشم بشینم. سرگیجه، تهوع و بدن‌درد شدید داشتم، یه نگاهی به دستام کردم و به بدنم گفتم: «ازت معذرت می‌خوام ولی باید بتونی.»

چاره‌ای نداشتم یه گروه منتظرم بودن.

اولین تست گریم‌مون ساعت ۷:۳۰ صبح بود، یازده تا بازیگر داشتیم که هر کدوم‌ دو تا گریم متفاوت داشتن، کاری که در حالت عادی دو روز زمان می‌برد رو باید توی یک روز تموم می‌کردیم.

با هزار مکافات خودم رو رسوندم دفتر و حامی رو که دیدم یکم دلم آروم گرفت، گفتم: «خوبه که اومدی، من تا هر جایی که بتونم ادامه می‌دم، بقیه‌اش با تو.»

دو تا دستیاریم که به‌هم معرفی کرده بودن، زودتر رسیده بودن. خیلی گوگولی و مودب بودن ولی باهاشون که صحبت کردم معلوم بود در حد یه کارآموز هستن و تو یه همچین پروژه سنگینی نمی‌شد روشون حساب کرد.

بچه‌ها لوازم گریم رو روی میز چیدن و اتاق رو آماده کردن، کم‌کم بازیگرها هم رسیدن و رفتن اتاق لباس، که البته خیلی از لباس‌های صحنه‌شون هم هنوز آماده نبود و بعد نوبت تست گریم شد.

روز تست گریم، برای من خیلی روز مهمیه؛ چون گریم‌هایی که طراحی شده همون روز با نظر کارگردان و موافقت بازیگر فیکس می‌شن و تمام فیلم دیگه بر اساس راکورد همون گریم‌ها اجرا می‌شه.

از شدت ضعف و مریضی اصلاً تمرکز نداشتم و با اینکه بازیگرا و کارگردان راضی بودن، ولی نتیجه برای خودم دل‌چسب نبود.

هر لحظه داشت اتفاقایی می‌افتاد که بیشتر منو به‌هم می‌ریخت؛ وقتی حامی از دستیار پسر خواست کاری انجام بده، متوجه شدم حتی یه «فون زدن» ساده رو هم بلد نیست، یعنی یه دستیار صفر بود که قرار بود دستمزد یه مجری گریم لول دو رو بگیره.

چالش‌هامون اون‌روز انگار تموم‌شدنی نبود؛ یکی از پروک‌ها برای سر بازیگر اصلی‌مون کوچیک بود، اون‌یکی موهاش بلند بود و حامی که کوتاهش کرد فرمش بدتر شد، از کلاه‌گیس فانتزی هاله هم خوشم نمی‌اومد.

البته این چالش‌ها روز تست گریم طبیعیه، در واقع روز تست برای همین کاره، ولی متاسفانه من یکی از مشکلات بزرگم تو زندگی کمال‌گراییه، که همیشه همه چیز باید پرفکت باشه؛ که خب تو خیلی از مواقع این حس اذیتم می‌کنه.

توی اتاق بغلی هم دقیقاً همین داستان‌ها رو با لباسِ بازیگرها داشتن.

توی یه منگنه زمانیِ بدی گیر کرده بودیم، که هم به خودمون و هم به کار داشت بدجوری آسیب می‌زد.

نوبت به دو تا بازیگر آخر که رسید، حس کردم دیگه توان ایستادن ندارم و بقیه رو سپردم به حامی. فکر می‌کردم فشارم افتاده، هر چقدر هم برام شیرینی و شوری می‌آوردن انگار بدتر می‌شدم.

ساعت حدودای ۱۰ شب بود که تست‌هامون تموم شد و دیگه این‌قدر حالم بد بود که گفتم نمی‌تونم بیشتر بمونم و در مورد گریم‌ها تلفنی با کارگردان صحبت می‌کنم.

برگشتم خونه؛ اما برخلاف همیشه که ساعت‌ها وقت می‌ذاشتم تا عکس‌های تست رو بررسی کنم و ایرادهای گریمم رو برای روز اجرا روتوش کنم، این‌بار فقط گوشی رو پرت کردم یه گوشه و خوابیدم.

بیدار که شدم همه جا تاریک بود. ضعف شدیدی داشتم و نمی‌دونستم صبحه یا شب. گوشی رو زدم به شارژ و روشن کردم؛ ساعت ۷ بود و کلی تماس بی‌پاسخ و پیام داشتم. اول فکر کردم ۷ صبحه ولی همه جا تاریک بود، پیام‌ها رو که چک کردم فهمیدم عصر روز بعدِ، یعنی جمعه...

انگار یک روز کامل بیهوش بودم؛ و دردناک‌تر از همه بین این همه پیام، هیچ‌کس حتی نگران حالم نشده بود.

پیام‌ها فقط این بود که: «یه خبر از خودت به‌ ما بده، لطفاً هر طور شده تا فردا خوب شو»

البته این درد آشنای هم‌مون توی سینماست؛ کسی هیچ‌وقت نگران حالت نمی‌شه، فقط نگرانِ نبودنت برای کارشون می‌شن.

اون وسط یه ویس هم از امیرحسین بود با یه انرژی خیلی خوب، که یکم حالم رو بهتر کرد: «چند بار با ذوق گرفتمت خاموش بودی، عکس‌های تست گریم رو که دیدم خیلی راضی بودم و کلی کیف کردم. ممنون که این‌قدر آرتیست و حرفه‌ای هستی که توی حال بدت هم این‌قدر خوب بودی.» :))

با همه این‌ها، خودم هنوز از تست‌ها راضی نبودم. تصمیم گرفتم تا صبح هم که شده بیدار بمونم و گریم‌ها رو دوباره چک کنم و اونایی رو که دوست نداشتم تغییر بدم.

ادامه دارد...


( راستی بعداً براتون حتماً عکس‌های پشت‌صحنه هم می‌ذارم ) 🤍

<< تا یادم نرفته اینم بگم که برای بازیگرها از اسامی فیلمنا‌مه استفاده کردم.>>

.

هوش مصنوعیسینماپشت صحنهخاطرات
۰
۰
Mantra
Mantra
《مرا در حرف‌هایم پیدا کن》
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید