ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسنده
نویسنده
نویسنده
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

بعضی داستان‌ها را نمی‌شود فراموش کرد، حتی وقتی مدت‌ها از خواندنشان گذشته

داستان فراموش نشدنی
داستان فراموش نشدنی

چند شب پیش دوباره یاد کتابی افتادم که سال‌ها قبل خوانده بودم. عجیب بود، چون حتی جزئیات داستان را هم کامل یادم نبود، ولی حسش هنوز مانده بود.

فکر می‌کنم بعضی کتاب‌ها همین‌طوری‌اند. شاید شاهکار ادبی نباشند، شاید حتی پایان خیلی خاصی هم نداشته باشند، اما داخل ذهن آدم می‌مانند.

راستش قبلاً فکر می‌کردم آدم‌ها کتاب می‌خوانند برای سرگرمی. الان مطمئن نیستم.

شاید بیشتر برای فرار باشد. نه فرار از زندگی، بیشتر فرار از شلوغی مداوم ذهن.

این روزها همه‌چیز سریع شده. ویدیوهای کوتاه، اسکرول بی‌پایان، خبر، استرس، مقایسه شدن. وسط این وضعیت، بعضی داستان‌ها شبیه یک توقف کوتاه‌اند.

برای همین حس می‌کنم مخاطب امروز بیشتر جذب آثاری می‌شود که «اتمسفر» دارند. کتابی که فقط اتفاق تعریف کند، احتمالاً زود فراموش می‌شود. اما اگر فضا داشته باشد، فرق می‌کند.

بعضی وقت‌ها حتی خود داستان هم مهم نیست. مهم این است که آن دنیا را حس کنی.

مثلاً هنوز بعضی شخصیت‌ها یادم مانده‌اند که:

  1. تصمیم اشتباه می‌گرفتند

  2. می‌ترسیدند

  3. فرار می‌کردند

  4. یا اصلاً آدم‌های کاملی نبودند

ولی واقعی به نظر می‌رسیدند.

شاید دقیقاً همین ناقص بودن باعث می‌شود مخاطب با آن‌ها ارتباط بگیرد. دیگر آن مدل شخصیت‌های بیش‌ازحد قهرمان، کمتر باورپذیرند.

حتی احساس می‌کنم سلیقه مخاطب هم تاریک‌تر شده. قبلاً داستان‌های سنگین کمتر خوانده می‌شدند، اما حالا خیلی‌ها جذب روایت‌هایی می‌شوند که:

  1. فضای خاکستری دارند

  2. پایان قطعی ندارند

  3. و همه‌چیز را توضیح نمی‌دهند

شاید چون خود زندگی هم همین‌طوری شده.

از طرف دیگر، اینترنت شکل دیده شدن کتاب‌ها را کاملاً عوض کرده. قبلاً کتاب را از کتابفروشی پیدا می‌کردی، الان از روی یک ریلز ۲۰ ثانیه‌ای.

و جالب اینجاست که گاهی فقط یک جمله کافی است تا یک اثر همه‌جا دیده شود.

شاید این بد نباشد.
شاید فقط دنیا عوض شده.

داستانفرارجذب
۱
۰
نویسنده
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید