ماهان دو سال بیشتر ندارد. روی پلهی حیاط به همان زبان نامفهومی که بچه ها حرف میزنند سعی میکند چیزی بگوید. مامان از توی خانه ترجمه میکند: «منظور ماهان اینه که یه ملخ بزرگ دو روزه پشت پرده اتاق گیر کرده. کاریش نگیر، شاید روح یک درگذشتهامون باشه که میاد خبر میگیره.» فکر میکنم که مثلا بابا هست؟ یا بی بی یا دایی؟ کدام یک الان تو اتاق خواب گیر افتاده؟
یاد شخصیت ملیکادس در رمان صد سال تنهایی میافتم. پیرمردی با نیروهای فرازمینی که در طول داستان چندبار زنده میشود و میمیرد. بعد به بی بی فکر میکنم. به زمانی که اولین بار دندان مصنوعی توی دهانش گذاشت و از تعجب چندبار سوره یاسین خواند. به سالهای آخر عمرش، صدای لِخ لخ پاهایش که با دمپاییهای پاره به کف حیاط عمه میکشید. به بازگوییِ خاطرات جوانیاش که دیگر برای کسی جذابیتی نداشت و به آن خانه کاهگلیِ گوشهی حیاط که آخر توی همان فراموش شد و مُرد!
با همین خیالات ملخ را میان دو انگشت اشاره و شصت میگیرم. روی پله حیاط میایستم. مامان میگوید: «بابابزرگ رو پرواز بده». بچه ها ذوق میکنند، میخندند.
دستم را مانند زِه کمان با قدرت به عقب میکشم و ملخ را به سینهی آسمان پرتاب میکنم. به ارتفاع یک ساختمان دوطبقه اوج میگیرد. بالهای صورتی رنگ و خاکستریاش زیر نور خورشید میدرخشد. بچه ها از خوشحالی خودشان را به زمین و آسمان میزنند. عُمر خوشحالیمان کوچک است. از لای درخت انجیر، گنجشکی به سمت ملخ بال میزند. توی این تعقیب و گریز همه بُهت زده و ساکت ماجرا را تماشا میکنیم. گنجشک نوک تیزش را یکبار توی گوشت کمر ملخ فرو میکند. در هجوم دوم دست ملخ از بدن جدا میشود و درست جلوی پای ما میافتد. بعد با سماجت حمله میکند و در آخر جنازه ملخ را از جلوی چشممان میبرد. پر خشونت و تارانتینویی.
همه با چشمانی پر ترس و دهانی باز به من خیره میشوند. میگویم: «خب مثل اینکه بابایی توی زندگی دیگرش هم کم شانس بود.»
جمله ام هنوز تمام نشده که بچه ها با صدای دلخراشی بنای گریه میگذارند. اشکها و آب دماغِ آویزانشان روی دست ملخ میریزد.
پشه ای درشت و بالدار توی چشمم میرود. به سفیدی چشمم میچسبد و گاز میگیرد. درد از مغز سرم شروع میشود و از انگشتان پایم بیرون میزند. با بیچارگی جنازهی چسبناکش را با موچین از لای پلکهایم بیرون میکشند. مامان همینطور که دراز کشیده میگوید: «چه کار به حیوون زبون بسته داشتی؟».
یک لبخند موزیانه گوشه چشم بزرگترها چسبیده. چیزی شبیه یک تمسخر کوچک درد چشمم را دوبرابر میکند.
دست ملخ را توی باغچه، پایِ میم انگور دفن میکنیم. به بچه ها میگویم: «بابایی تابستان تبدیل به یک خوشهٔ انگورِ شیرین و آبدار خواهد شد.»
این تجربه تلخ تمام روز مانند سایهای دنبالم میکند. دردناک، مانند یک تکه سنگ توی کفش در یک مسیر طولانی!