.
هویچ بزرگی را روی سینک گذاشتم تا به دو نیمش کنم.نیمی را بجوم و نیمی را در پلاستیک فریزر بگذارم.همین که کارد آشپزخانه را رویش گذاشتم، به آنی هویچ به دو نیم شد.از روی کنجکاوی دستم را بر لبه کارد گذاشتم، میخواستم میزان تیزی اش را بررسی کنم، انگشت اشارهام چاک خورد و خون بی تعارف از پوست رد شد و بر کف آشپزخانه ریخت. شنیده بودم روزنامههای کهنه خون را زودتر خشک میکنند. درست شنیده بودم. بعد از دو روز که انگشتم را لابلای روزنامههای کاهی گذاشتم خونش بند آمد ولی زخمی بود که هم نمیآمد.
پوست اطرافش خشکیده میشد. هربار زخم های ریز و تیره را با ناخن میخراشیدم، خون دوباره بی تعارف و سرزده میآمد. کم کم بیخیال زخم های کهنه شدم. به مرور زخم انگشتم بزرگ و عمیقتر شد و تا کف دستم ادامه یافت، تا جایی که به اندازه یک قاشق لای زخم روغن زیتون می ریختم تا زودتر هم بیاید. شنیده بودم روغن زیتون زخم های کهنه را نرم میکند و بعد پوست تازه جان میگیرد، ولی انگاری از این خبرها نبود. و زخم افتاده بود روی دنده لج. بعد از یک هفته شیشه روغن زیتون را توی شکاف خالی کردم. کم کم سر و کله کرم های گوشتالو پیدایشان شد. بین رگ ها و مویرگها، بین استخوانهای انگشت اشاره ام میلولیدند.
چند باری کرمها را به مرغ مینا دادم که روی شانه ام نشسته بود.با اشتها و سرعتی باور نکردنی آنها را قورت میداد. همزمان که کرمها بزرگ و گوشتالو تر میشدند، علاقه مینا به خوردنشان از دست میرفت. تا جایی داستان جلو رفت که یک روز آمدم خانه و دیدم مینا دراز به دراز توی قفس افتاده و شکمش باد کرده است. مرغ مینا را برداشتم و لای زخمها گذاشتم تا کرم ها به جای دستم، گوشتش را بخورند. گوشت مینا را خوردند و بعد دوباره شروع کردند به خوردن دستم، و آنقدر شکم پرست بودند که رسیده بودند به بازویم. مدتی را مجبور بودم با دست چپم به اوضاع زندگی ام رسیدگی کنم. برای اینکه کرمها بیشتر پیشروی نکنند، هر روز چیزی لای زخم میگذاشتم. اول میوههای پلاسیده ته یخچال را خوردند و بعد غذاهای مانده از روزهای قبل، وتا جایی ادامه دادند که چیزی برای خوردن در خانه پیدا نشد و مجبور بودم زخم را تا جایی باز کنم که بتوانم داخلش شوم و سر دربیاورم که قرار است تا کجا همه چیز خورده شود.