ما آدمهای سیاست ندوست چگونه و چطور تا این حد آلوده به سیاست شدیم! ما که فقط دلمان میخواست، کنج آرامش خودمان را داشته باشیم.
اما نه نمیشود. نمیشود در این حوالی زندگی کنی ولی از گزند سیاست در امان باشی. نمیگذارند آب خوش از گلویت پایین برود.
به چیزهای زیادی فکر میکنم.
پدربزرگهایم یکی بازاری بود و انقلابی دو آتشه، یکی شیخ بود و مخالف انقلاب و آخوند. عجب آش شعله قلم کاری بودند برای خودشان... مادربزرگم یکی رقاصه بود بعد از انقلاب شد حاج خانم و آن یکی همیشه خنثی بود و قبل و بعدی نداشت.
پدرم کارگر بود و هیچ ادعایی در هیچ زمینهایی نداشت. فقط کار میکرد. حتی تا یک شب قبل از آسمانی شدنش...
مادرم افتخار میکرد که بچهی انقلاب است و جنگ را درک کرده.
خودم بچه مذهبی بودم. از آنها که مدام چله برمیدارند و اغلب روزه هستند. از آنهایی که مسجدی هستند و همیشه سر سجاده نشستهاند. افتخار میکردم که بچه مسلمان هستم، که وای اگر اینجا و در این سرزمين به دنیا نمیآمدم چقدر بدبخت و بیچاره بودم.چادری بودم و محجبه. نماز شب خوان، برای ظهور دعا میخواندم و نذر میکردم. احیا میگرفتم و دیوانهی محرم بودم. سالی چند قرآن ختم میکردم.
حالا چه هستم!
یک فراری از دین و مذهب و هر چه آدم مذهبیست.
اصلا دلم میخواهد بروم به جهنم، به تو چه، تو برو خود را باش. خطاب به آنهایی که حس میکنند میتوانند نصیحتم کنند و امر به معروف و نهی از منکر را بر خودشان واجب میدانند. به نظرم بیشتر بروند فکر کنند ببينند چه میشود که بچه مسلمانی، کافر میشود.
جهنم جای بدی نیست وقتی که شما در آن نباشید. آنانی که خون آدمیان را به هر اسمی مباح میدانند.