ویرگول
ورودثبت نام
سبا بابائی
سبا بابائیچگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
سبا بابائی
سبا بابائی
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

خوشحالی کوچک من

لطفا اون دست قشنگه رو بزنید. 😌

سلام

خوشحالم؟

بله

چرا؟

دلیل خیلی خاصی ندارد. فقط هفته خوبی را پشت سر گذاشته‌ام. این هفته تمام تمرکزم را روی تمرین و تغذیه و دوختن پته گذاشتم و بله، تمام روزها عالی از آب درآمد.

اولویت کمتر به همراه تمرکز بیشتر، رمز موفقیت این هفته بود.

همانطور که به خودم قول داده بودم بیشتر هم استراحت کردم.

ایجاد تعادل بین کار و استراحت ثمربخش بود.

برای آدمی مثل من که همیشه خدا خسته است، می‌توان گفت بهترین بهره‌وری و کمترین خستگی را داشتم.

خواب کافی و به موقع، رعایت رژیم غذایی و دریافت پروتئین به میزان لازم، کمک مؤثری در بهبود روند تمریناتم داشت.

ده روز دیگر تا پایان خرداد باقی‌ست و تا اینجا فکر می‌کنم برنامه‌ریزی بصورت هفتگی فکر خوبی است. وقتی یک کار در طول هفته برمی‌داری و روی آن متمرکز می‌شوی، کارها بهتر پیش می‌رود.

باشگاه که روتین زندگی‌ام است و تمام نیمروزهای صبح مرا می‌گیرد. پس فقط نیمروزهای بعدازظهر را دارم. بنابراین فقط یک کار در برنامه‌ام جا دارد، که بسته به شرایط زندگی می‌تواند در اول هفته انتخاب شود.

مدت‌ها بود که برنامه‌ریزی می‌کردم، می‌نوشتمش و سعی می‌کردم روی کارها تمرکز داشته باشم. اما دریغ و افسوس که اصلا طبق برنامه پیش نمی‌رفتم. روند کند و طولانی بود. فکر می‌کنم در نهایت پس از این همه مدت دارم به نتیجه‌ی خوبی می‌رسم. امیدوارم که دیگر این برایم کار کند.


بخش دوم

من بشدت از تمام حیوانات می‌ترسم. از سگ و گربه و پرنده گرفته تا حتی پروانه و ملخ و جوجه ماشینی و هر چیز جانداری که راه می‌رود و نفس می‌کشد. مخصوصا اگر سرعتش زیاد باشد. اصلا این میزان ترس با سرعت آن جانور سنجیده می‌شود. هر چه سریع‌تر حرکت کند من بیشتر و بیشتر از او می‌ترسم.

برای رفتن به باشگاه دو مسیر دارم. یکی راه اصلی که از میدان می‌گذرد و پر رفت‌وآمد است. دیگری کوچه میانبری است که اغلب خلوت و کم رفت‌وآمد است.

امروز همینکه پیچ کوچه را پیچیدم و چند قدمی در کوچه راه رفتم، سه سگ بزرگ جسته روبرویم ظاهر شدند. به نحوی که نمی‌شد از کنارشان رد شوم. (سه سگ بعلاوه ماشینی که کنار کوچه پارک شده بود، راه را بند آورده بودند)(هر چقدر هم که بگویند این‌ها سگ‌های بی‌آزاری هستند باز هم برای من ترسناکند)

یکهو ایستادم و خیره خیره به آن‌ها نگاه کردم. (نگویید چه کارهایی باید بکنم و چه کارهایی نه، چون می‌دانم ولی ترس اجازه‌ی واکنش صحیح را از من سلب می‌کند) خیلییی آهسته چند قدمی عقب‌گرد کردم. و همینطور خیره به جلو نگاه می‌کردم. یک آن سگ‌ها هاج‌ و واج شدند ایستادند و هر سه با هم به پشت سر خود نگاه کردند. حالا من هم خنده‌ام گرفته بود از این صحنه هم ترسیده بودم و تا آن‌ها سرها را برگرداند پا به فرار گذاشتم.

بامزه بود چون حس کردم یک‌درصد هم قائل به این نیستند که من از خودشان ترسیده‌ام و بدنبال دلیل توقف من به پشت سر خودشان نگاه کردند. 😄


بخش سوم

دیروز در سینما فیلم زیبا صدایم کن را دیدیم. برایم کمی هندی طور بود. اما قشنگ بود. بازی بازیگرها و مخصوصا دخترک را دوست داشتم. دیوانه بودن هم به امین حیایی می‌آمد.

از همه مهم‌تر مدتی است که نمی‌توانم یکجا بنشینم و فیلمی را از ابتدا تا انتها ببینم. یعنی مدام بلند می‌شوم، می‌روم، می‌آیم و تیکه تیکه از صبح تا شب زمان می‌برد تا فیلم را تمام کنم. حتی به دو روز هم کشیده.

اما در سینما دیگر مجبورم که بنشیم و نگاه کنم. خوب است دوست دارم‌. دست در دست و گاهی سر روی شانه‌اش می‌گذارم و گاهی خیلی آهسته حرفی رد‌وبدل می‌کنیم و این لذت فیلم دیدن را برایم دو چندان می‌کند.

امروز دیگر روز استراحت و مطالعه است.

عزاداران بیل، هزارویک شب، رویای عمو جان و اوژنی گرانده

آخر هفته خوبی برایتان آرزومندم.

پست ۵۰ از سری پست‌های چالش یک سال نوشتن.

۲۱ خرداد ۴۰۴

رژیم غذاییفیلم سینما
۶
۳
سبا بابائی
سبا بابائی
چگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید