
دراز میکشم و به سفیدی سقف خیره میشوم. سرماخورده و بیمار کل روز را به همین شکل گذراندهام. گفتوگوی هوشنگ مرادی کرمانی با سروش صحت را میشنوم. چقدر شیرین حرف میزند. کتابهایش را سرچ میکنم و در لیست خواهم خواند مینویسمشان.
باز به سقف سفید خیره میشوم.
دلم میخواست تنها دغدغهام درس خواندن و کتاب خواندن باشد.
دلم میخواست صبحهای زود بیدار شوم. دغدغهام این باشد زودتر بزنم بیرون و پیادهروی کنم، بروم تمرین.
دلم میخواست کارهای هنری انجام دهم.
دلم میخواست برای تولدم که اواسط اسفند است، جشن کوچکی ترتیب بدهم.
دلم میخواست همه را خوشحال و در حال خرید شب عید ببینم.
دلم میخواست ذوق عید را داشتم.
دلم میخواست بروم ترهبار خرید کنم، بیایم آشپزی کنم.
دلم میخواست با دوستانم بنشینم و فقط حرف از چه خواندهایم و چه دیدهاییم و کجا برویم باشد.
دلم میخواست پدر غم نان نداشت، مادر غصه و حسرت نداشت.
دلم میخواست خون جوانان وطن به جای جاری شدن در کف خیابانها در رگهایشان جاری بود. زنده بودند و نفس میکشیدند.
دلم میخواست....
خیلی چیزهایی از این دست دلم میخواهد. معمولی و ساده... جریان یک زندگی عادی...
این همه غم و حسرت چیست که بر سرمان آوار کردهاند.
حالا میبینم یکی یکی اعضای ویرگول اینجا را ترک میکنند. این هم غمیست روی غمهای دیگر...