گاهی با خودم میگم چالش نوشتنت چی بود آخه؟
نه که حالا خیلی بلدی خوب بنویسی چالش یک ساله نوشتن هم برای خودت میذاری؟
گاهی که خستم، گاهی که اعصاب ندارم، وقت ندارم، حوصله ندارم از اینکه چالش گذاشتم بیشتر عصبانی میشم.
الانم عصبانی هستم. از هر چیزی که نمیذاره کنج خلوت خودم رو داشته باشم. از چیزی که ذهنم رو از رویا بکشه بیرون و بیاره پرت کنه تو دنیای وحشی.
از بیبرنامگی بدم میاد. از آدمای احمق بیشتر بدم میاد. از اونی که همیشه تو دردسره و تو رو هم با خودش میبره وسط دردسراش بیشتر.
شاکیام از زمین از زمان از همه چی...
واقعا سعی میکنم آروم باشم و بروز ندم ولی چه فایده از این همه رواداری؟ آقا اصلا گاهی باید عین خودشون باهاشون رفتار کنی بلکم فهمیدن چقد رو اعصابن...
اینها همه مکالمات ذهنی من با من است. اما ظاهرم آرام است. صورتم اخم جزئی دارد که اگر با کسی چشم در چشم شوم تبدیل به لبخند ملایمی میشود. بله_ من عصبانی هستم ولی دلم برای اطرافیانم هم میسوزد. نمیخواهم تاوان کمعقلی یک نفر را دیگران پس بدهند.
واقعا نمیخواهم اخم کنم اما ذهنم قرار ندارد و خود به خود کجخلق شدهام.
چه میشود کرد، این هم جزئی از زندگی است لابد. امروز پشت یک وانت نوشته بودند:
صبر انتخاب ما نبود، چارهای جز این نداشتیم.
دلم سوخت برای وانتی، برای خودم، برای همه کسانی که چارهای جز صبر نداشتند.
۲۶ شهریور ۴۰۴
پست ۱۲۰