
این نوشته تصور یک خیال است.
صدای زنگ در را میشنوم. از تخت پایین میآیم و اسلوموشن به سمت در میروم. در را که باز میکنم خانم "سین" با یک سینی چای و کیک وارد میشود.
با لبخند ملیحی میگوید: چه خبره هنوز خوابی! کیک پخته بودم گفتم چای دم کنم بیارم با هم بخوریم.
میگویم: کار خوبی کردی.
به صورتم آبی میزنم. لباس عوض میکنم و روزم جور دیگری میشود.
عصر است. هوس کردهام کمی پیادهروی کنم. اما تنهایی نه. پس زنگ میزنم به آقای "ی" و درخواست میکنم اگر کاری ندارد با هم قدمی بزنیم و به کافهای برویم.
قبول میکند و میگوید: تا نیم ساعت دیگر ورودی پارک شهر میبینمت.
سر ظهر یکهو دلم میخواهد زنگ بزنم به خانم "میم" و خانم "الف" به آنها میگویم برای شام قورمهسبزی بار گذاشتهام. بیایید تا دور هم باشیم. آخر دو نفره نمیچسبد.
دم غروب یکهو میخواهد بروم خانهی رفیقم. پس کمی خوراکی برمیدارم دمپاییهایم را میپوشم و زنگ واحد روبرو را میزنم.
میگوید: چه خوب کردی آمدی داشت حوصلهام سر میرفت. خوردنیها را که میبیند میگوید: بیا فیلم ببینیم.
شب است ولی هوا خوب است و جان میدهد برای بیرون رفتن. زنگ میزنیم به بچهها و همه را جمع میکنیم برای یک دورهمی شبانه در خیابان.
و تمام اینها فقط یک خیال است.
تمام آنهایی که دوستشان داریم و دوستمان دارند از ما ساعتها دورند. هر کس در منطقه و شهری، تقریبا تا خیلی دور از ما.
این یک آرزوی شاید محال باشد که ای کاش سر و ته شهر سی دقیقه بیشتر نبود.
ای کاش برای با هم بودن این همه راه بینمان نبود.
از زندگی در جمع غریبهها خستهام.
دلم آشنا و دوست میخواهد. دلم نزدیکی میخواهد. همین...
۲۲ تیر ۴۰۴
پست ۷۲