سعی کردم تا از حال بیحالیام برای دوستی بگویم نتوانستم. یعنی نتوانستم خوب بیانش کنم که حمل بر بیماری نشود. حمل بر بیحوصلگی نشود. آمدم بنویسم تا شاید گره کور ذهنم باز بشود.
دیشب ساعت از هفت شب گذشته بود که رسیدم خانه. آنقدر سرد بود که بدنم عین چوب خشک شده بود. گرسنه بودم و از شلوغی خسته...
نه بگذار برگردم عقبتر به پنجشنبه...
صبح پنجشنبه را با درس خواندن آغاز کردم. ساعت ۱۰ تمرین کردم و بعد از تمرین با چند تا از بچههای باشگاه به کافهای رفتیم و یک ساعتی با هم بودیم. بعد رفتم ختم و از آنجا رفتیم خانهی خانم سین. خانم آ و خانم ف هم که از دوستان خانم سین هستند نیز آنجا بودند. شب را به بازی و معاشرت و شامگذراندیم. وقتی دراز کشیدم در کسری از ثانیه خوابم برده بود. صبح جمعه هشت بیدار شدم، خانم آ و ف رفته بودند. ما هم صبحانه خوردیم و راه افتادیم به طرف دانشگاه. سمیناری با موضوع "ورزشهای ممنوع در دیسکوپاتیهای کمر" شرکت کرده بودم که باید به آن میرسیدم. بعد از آن هم دو کلاس داشتم که هیچ حوصله نشستن سر کلاس را نداشتم اما خب نشستم.
خلاصه تا از تهران به کرج برسم ساعت هفت شب بود. شامکی خوردم و باز نشستم سر جزوهها و تکمیلشان کردم. ساعت ۱۱ خوابیدم. اما خواب خوبی نداشتم و یکی دو مرتبهای بیدار شدم.
صبح ۶.۳۰ بود که رفتم باشگاه. راستش اصلا حال تمرین نداشتم اما رفتم. باز هم راستش را بخواهید تمرین خوبی هم نداشتم. آمدم خانه و دوش گرفتم. تخممرغ پختم و خوردم و کمی درس خواندم و یک قسمت از "بامداد خمار" را دیدم و در نهایت آمدم اینجا...
حالا هم که مینویسم بدنم خسته است. ذهنم یاری نمیکند. نمیدانم چه میخواهم. یا شاید میدانم ولی میخواهم به روی خودم نیاورم. دلم بیخیالی عمیق میخواهد. یک خواب راحت و بیدغدغه... معدهام هم کمی ناکوک شده از دیروز اذیت میکند.
شاید فقط باید بگذارم تا امروز بگذرد...

امتحانات بدون وقفه از آخر دی ماه شروع میشود باید از حالا برایش برنامهریزی کنم. نخواندن برای من استرسزا است.
۶ دی ۴۰۴