متنی نوشته بودم برای خداحافظی اما به علت باگهای ویرگول نتوانستم منتشرش کنم.
خانم سین گفت: شاید نباید بروی...
من همان آدم معترض سابق هستم. آدم معترض چند ماه قبل، هنوز چیزی تغییر نکرده. اعتراضم به وضع موجود است. معترض به تمام محدودیتها و طبقهبندیها از اینترنت طبقاتی گرفته تا خیلی چیزهای دیگر... معترضم به بسته شدن کامنتهای ویرگول، به این فیلتر شدنها، به حق انتخاب نداشتنها... به تورم.
هر بار که به هر بهانهای فلکهی اینترنت را بستند به سرزمین ویرگول پناهنده شدیم. اما حالا اینجا هم دیگر مأمنی نمیبینم.
بین ماندن و رفتن، نوشتن و ننوشتن مردد شدم. اینجا دفترچهی خاطرات کوچک من بود و هست. دلچرکینم و حالم به قدر کافی برای نوشتن در اینجا خوب نیست. اما نمیتوانم به این سادگیها هم رهایش کنم. من نوشتن را از اینجا آغاز کردم. چطور میتوانم بعد از سه سال و تقریبا هر روز نوشتن به راحتی ترکش کنم! مگر میشود.
ساده بگویم لجم گرفته از همه آنان که مملکت را ارث پدری خود میدانند و تا این حد قشر ما را تحت سلطه گرفتهاند.
خب همین حالا در ۲ اردیبهشت ۴۰۵ ساعت ۳:۲۵ دقیقه صبح در نهایت پس از دو هفته کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که بنویسم هر چند که هنوز هم تردید دارم...
تردید من از این بابت است که اصلا نوشتههای سادهی من میتوانند از فیلتر عبور کنند و منتشر بشوند! هر چه نباشد من یک آدم ناراضی و معترض هستم. طرفدار هیچ احدی هم نبوده و نیستم. من خواهان رفاه و عدالت همگانی هستم نه طبقاتی...
از طرفی آقای/خانمِ ویرگول حالا که شما بصورت ویژهتری باید مهر تأیید انتشار را بزنید یا نزنید لطفا سریعتر انجامش دهید. متن را شنبه مینویسیم و دوشنبه منتشر میشود؟ این همه تاخیر از چه بابت است؟ اگر هم نخواستید منتشر کنید با یک پیام مطلعمان کنید خوب است. البته این مورد دوم را هنوز نمیدانم شاید در این حد را برای کاربرانتان ارزش قائل باشید.
نمیدانم روند نوشتن بعد از این مدت چگونه پیش خواهد رفت. چون اعصاب من یکی که به شدت تحت فشار است، لابد برخی از شما هم همینطوری هستید، کی میداند. اینکه کامنتها بسته است بدیاش یکی همین است. یک نفر میشود متکلم وحده و بقیه حتی نمیتوانند کوچکترین علائمی از خود نشان بدهند. کاش به جای این قلب لااقل یک لایک و دیس لایک میگذاشتند.
خب بس است دیگر پیرزن درونم دارد بیدار میشود. بروم بخوابم وگرنه صبح باشگاه بی باشگاه...
دوستتان دارم و دلم برایتان تنگ شده بود آدمهای ناشناس اینجا...
نوشتن را، شنبه از سر میگیرم. اگر زنده ماندم...
