خوشحالم که میشود آمد به خیابان و از میزان مزاحمتهایی که تا مدتی قبل بود کاسته شده است.
کمی گرم است، اما نه آنقدر که نشود پیادهروی کرد. نرم بادی میوزد و خوب است.
کاش تعداد ماشینها هم کمتر بود.
صبح خواب ماندم و کمی دیرتر رسیدم باشگاه، اما تمرینم به موقع تمام شد.
عادت داریم با خانوم "میم" کمی سر کوچه بایستیم و گپ بزنیم. امروز خانوم "نون" هم سر رسید و نیم ساعتی به گپ و گفت و شوخی گذشت.
خانومی گذشت، سرحال گفت: بهبه چه خانومهای قشنگ و رنگی رنگی، شهرو زیبا کردید.
چند دقیقه بعد خانوم دیگری عبور کرد و گفت: همیشه لبتون به خنده باز باشه.
انرژی داشتیم و این حرفها انرژیمان را چند برابر کرد.
بعد که آمدم خانه یکی از آشنایان قدیمی پیام گذاشته بود و احوالپرسی کرده بود. وسط حرفهایش گفته بود، قبلا کمی چاق بودی حالا چطور؟
باورم نمیشود آدمی با کلام چه کارها که نمیتواند بکند. روز کسی را بسازد و یا روز خوب کسی را خرابش کند.
البته که روز من با این حرفها خراب نمیشود. ولی شعور برخی بدجور زیر سوال است. :)
خلاصه کلاس و ناهار و کارهای معمول و حالا هم پیادهروی سر شبانه...
روی لبهی یک باغچه نشستهام و مینویسم و از لحظهام لذت میبرم. هدست هم نگذاشتم دلم میخواست صدای محیط را بشنوم.
راستی چرا انقدر بچهها گریه میکنند؟
خلاصه تا یک ساعت دیگر هم هستم و بعد برمیگردم خانه...
درس امروز انرژیهای خوب و مثبت را بگیر باقی همه را دور بریز...