
بوی عود و چای؛ پناهگاه امن ما
یادم هست، عصرها که خورشید داشت کمکم پشت کوهها پنهان میشد و آسمان به رنگ پرتقالی ملایمی در میآمد، وقتِ رفتن به خانه مادربزرگ بود. هنوز صدای کفشهایم را روی پلههای سنگی در میآوردم که بوی آشنای خانه را حس میکردم؛ ترکیبی از بوی عود، بوی گلهای شمعدانی که در حیاط داشت و بوی نان تازه.
مادربزرگ همیشه همانجا بود؛ روی همان مبل مخملی قدیمی که گوشهی آن کمی فرورفته بود. عینک کوچکش را روی نوک بینیاش گذاشته بود و با دقت داشت یک مجله قدیمی را ورق میزد. به محض دیدن ما، آن لبخند همیشگی، آن لبخندی که انگار تمام خستگیهای روز را از تن آدم میکشید، روی صورتش مینشست.

در خانه مادربزرگ، زمان اصلاً معنایی نداشت. ساعت دیواری بزرگ که در راهرو بود، با آن صدای سنگینِ «تیکتاک» و «تیکتاک»، انگار داشت با آرامشِ خاص خودش، زمان را مدیریت میکرد. ما بچهها، با آن پاهای لرزان و هیجان زیاد، دور او جمع میشدیم. او هم با همان دستهای پینهبسته اما بسیار نرم، همهی ما را یکییکی نوازش میکرد.
بهترین بخش ماجرا، آن لحظهای بود که مادربزرگ از آشپزخانه میآمد، در حالی که یک ظرفِ کوچکِ چینی با لبههای طلایی در دست داشت. داخلش از آن شیرینیهای خانگی بود که فقط او بلد بود درست کند؛ شیرینیهایی که وقتی در دهان آب میشدند، طعم تمام محبتهای او را میدادند.
در آن خانه، هیچکس عجلهای نداشت. هیچکس از ما نمیپرسید «چرا اینقدر ساکت هستی؟» یا «چرا اینقدر پر سر و صدا میکنی؟». ما فقط اجازه داشتیم «بودن» را تجربه کنیم. آن خانه، نه فقط یک ساختمان، بلکه یک آغوش بود که وقتی به آنجا میرسیدیم، تمام ترسهای دنیای بیرون، مثل مه در برابر گرمای آن دیوارها، ناپدید میشدند.
