ویرگول
ورودثبت نام
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

وقتی زمان برای تومی ایستد

کفش‌هایم را در گوشه‌ای از آن ایوانِ چوبیِ قدیمی رها می‌کنم. هوای کربلا، سنگین نیست؛ برخلاف تصورِ خیلی‌ها، سبک است؛ انگار اکسیژن‌اش با عطری از نان‌های داغِ نانواییِ کوچکِ نبشِ بازار و غبارِ تاریخ گره خورده باشد.

همین حالا که به این درهای چوبیِ کهنه خیره شده‌ای، می‌توانی حس کنی دست کشیدن روی چوب‌هایش چقدر خنک و اصیل است. در این بازار، انگار صدای همهمه‌ی جمعیت در گوشت می‌پیچد، اما تو آرام‌تر از همیشه قدم برمی‌داری و در تماشایِ تکرارِ یک سنتِ قدیمی، غرق می‌شوی.

اما مسیرت عوض می‌شود و به «وادی‌السلام» می‌رسی. سنگ‌فرش‌های اینجا با تمامِ دنیا فرق دارند. اینجا، هر سنگ قبر، یک روایتِ ناتمام است که حالا به سکوتِ مطلق رسیده. تو میانِ این سنگ‌ها قدم می‌زنی و نگاهت درگیرِ تضادِ بینِ شکستگیِ سنگ‌ها و صلابتِ کلماتِ حک شده روی آن‌هاست. اینجا زمان، نه با ساعت، بلکه با لایه‌هایِ غبار روی سنگ‌ها اندازه‌گیری می‌شود. این سکوتِ عمیق، انگار دارد با روحت حرف می‌زند.

کمی بعد، به خانه برمی‌گردی. همان خانه‌ای که پنجره‌اش رو به آرامش است. کتاب‌ها را می‌بینی؟ آن‌ها منتظرند تا تو با یک لیوان چای، در آن فضای دنج بنشینی، موسیقیِ موردِ علاقه‌ات را پلی کنی و غرق شوی در دنیای کلمات. نورِ زردِ ملایمی که در اتاق است، دعوتت می‌کند به مکث کردن. همین‌جا، در همین اتاق، تو خودِ واقعی‌ات را پیدا می‌کنی؛ فارغ از هیاهوی بیرون.

و شب... وقتی که شهر رنگ عوض می‌کند. تو در «خیابان عشاق» قدم می‌زنی. همان تونلِ سرخ که انگار انتهایش به بی‌نهایت می‌رسد. هر قدمی که برمی‌داری، نورهای قرمز دور تا دورت می‌رقصند. اینجا دیگر خبری از غبارِ سنگ و کهنگیِ چوب نیست؛ اینجا تو فقط نوری. این همان حسی است کهابا وقتی در اوجِ آرامش هستی، تجربه می‌کنی.

آرامشبازارسکوت
۰
۰
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید