
بال و پرت را کوتاه میکنند و میگویند پرواز کن، قطعاً نمیتوانی، به بلندی میبرندت و پرتت میکنند در دره حوادث و انتظار دارند پرواز کنی ولی با مغز زمین میخوری و اگر هم انتظار نداشته باشند زنده نمانی دیگر قطعاً انتظار دارند که بلند شوی و اصلاً حس نکنی چیزی رخ داده و باز لبخند بزنی و تو حتی حق نداری از چیزی ناله کنی چون کسی به تو تضمینی نداده و همه تو را خود میبینند و خودشان را نمیبینند که با حرفهایشان و عملکردشان تو را امیدوار کردهاند.
اینها همه و همه بر سر من آمده و از حرکت که مرا باز نگه داشته هیچ، مسیرهای انحرافی و خستهکننده را به من تحمیل کرده است که همه آنها به بنبست ختم میشده و وقتی برگشتم تا از خستگی و عبث بودن بنبست بگویم دیدم کسی نیست و اگر هم باشد توقع دارد که من باز به کار خودم برسم و غر زدنهای او را تحمل کنم.
خسته شدهام، فرسوده، بی امید و مضطرب. ولی این دوست داشتن روزی به تنفر بدل میشود و وقتی این اتفاق رخ دهد، این من، این من احمق که همیشه در برابر چرخههای آشنا خفه شدم، خودم را دریغ میکنم، کنار میکشم و ضربهای هم نخواهم زد. چون انسانم!
اما انسانی به هیچ داده شده، به هیچ سپرده شده توسط خود و با فریب دوست داشتن، نه اینکه دوست داشتن فریب است، اینکه وقتی از دوست داشته شدن توسط تو مطمئن شدند، تو را به هر سوئی بکشانند و تو را عوض کنند فریب است.
نمیخواهم تند بروم ولی خودشان آدم را تغییر میدهند و بعد میگویند فرق کردهای. توقعات را بهحداعلا میرسانند و آدم حق ندارد حتی دمی از غم و غصههایش بگوید و باید همه را انکار کند. چرا؟ چون برداشت بد نکنند از غم و تنهایی و فشاری که روی من است.
البته گاهی میگویند اینکه تو از غم و تنهاییات بگویی ما را ناراحت میکند ولی سؤال این است که من نگویم از آنها، غم و تنهاییام پایان میابد؟ چرا کاری نمیکنند برای پایان غم و تنهایی من؟ جواب میشنوم که ما خودمان حالمان بد است، نمیبینند که آدم دقیقاً در مواقع حال بد آنها حضور داشته است و نقش سطل آشغالی طلایی را داشته برای استفراغ حال بد آنها.
سخت است انتخاب بین حقیقت و واقعیت، پذیرشی که سالها از حقیقت داشتهای و خودت را به آن عادت دادهای و تطبیق یافتی را بایستی کنار بگذاری تا جا باشد برای هضم واقعیت، واقعیتی که حقیقت آن را رقم نزده بلکه واقعیت است رقم خورده توسط افرادی که تو را به این مرحله کشاندهاند.