ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

آتش بدون دود نمی‌شود.

وهم زیبای من، سلام.

دیگر هر آنچه که در زندگی می‌بینم و می‌خوانم و می‌شنوم مرا یاد تو می‌اندازد گویی تمام جهان تو هستی، گویی روبه‌روی خودت آینه‌ای گذاشته‌ای و ابدیتی از خود بنا کرده‌ای..‌. آری من عاقبت در مَجاز میمیرم!

حال این روزهایم همچون جمله‌ایست که مدام در ذهن با خود تکرار میکنم می‌گوید :« می‌ترسید بی‌آنکه بداند می‌ترسد. غمگین بود بی‌آنکه بداند از چه. می‌خواست برود، بی‌آنکه بداند به کجا. دلتنگ بود، بی‌آنکه بداند برای که.» آری حال من چنین است!

دیشب جایی خواندم غم گذشته و حسرت چیزهای از دست رفته سبب می‌شود که آدمی از آینده و آنچه می‌آید باز بماند... سخن زیبایی بود. آری حسرت هیچگاه چیز خوبی نیست. اگر نشد یعنی نشد! اما مگر میشود؟ آخر مگر کار دل عاشقی نیست؟ و دل را برای عشق و عاشقی نیافریده‌اند و هیچ دیگر نداند؟ بارگاه عشق ایوان جان من است همان گونه که آتش بدون دود نمی‌شود، جوان نیز بدون عشق ...

میدانی گویی هر چه از عشق برایت بگویم و بنویسم کم است چرا که دست عبارت به دامان معانی نرسد. لذا بسنده میکنم به همین چند خط.

«سایه سرو»

عشقجوان
۳
۰
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید