عزیز قلبم. با وجود اینکه این روزها بسیار کم برایت نوشتم ولی هزاران برابر آن به یادت بودم چرا که تو همچون خون در رگهای من هستی و من هرروز من جایی میان رویایت و واقعیت تو را انتخاب کردهام... .
این روزها هر آنچه که میشنیدم و میدیدم، میخواندم که اگر بودی و برایت تعریف میکردم گوشهای یادداشت کردم تا روزی که کنارت هستم از همه آنها برایت بگویم. امروز جایی درباره شگفتی اعداد شنیدم. آیا تا به حال به عدد ۷۷ با دقت نگاه کردهای؟ گویی دو پرنده عاشقاند که در آسمان لایتناهی پر پرواز گشودهاند و به سویی بی کرانههای جهان میروند... شگفتا! یا اینکه امروز در جایی خواندم که به موجب یزدانشناسی اوستایی، سومین روز هر ماه خورشیدی را اردیبهشت نامند و دومین ماه سال خورشیدی نیز اردیبهشت است لذا سومین روز اردیبهشت ماه را اردیبهشتگاه گویند ولی پس از شنیدن آن با خود فکر کردم که آیا اصلا میدانی سوم اردیبهشت چه روزیست؟ بگذریم.
میدانی، گویی زندگی چنان رازیست که تنها در صدای سخن عشق نهفته است و جز عشاق هیچ کس نمیتواند به راز آن پی ببرد چرا که از صدای سخن عشق ندیدیم خوشتر... و تو فراسوی باورها، معنای تمام یقین منی اما عزیز من اگر این جهان نشد، قرارمان جهان بعد، زیر درخت بِه...
«سایه سرو»
