ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

پروانه‌ای در مشت

عزیز هم قصه‌ام، سلام.

امشب قصد داشتم برایت از امید بنویسم از فردای روشن، از آن روزی که ما سبز خواهیم شد، از روز وصال... اما انگار امیدم به آسانی پروانه‌ای در مشت کشته شده است و این افکار در هم گسیخته و تاریک لحظه‌ای آرام نمیگیرند و مرا رها نمی‌کنند.

میدانی، گویی دارم رفته‌رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. بوعلی راست می‌گوید فکر نکردن به هیچ چیز قدرتی است که هر کس ندارد، لااقل من ندارم! پس بگذار امشب هم همچون روزهای پیش از همین افکار گره خورده برایت بگویم.

در کتابی خواندم که می‌گفت:«هر انسانی دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش این طرف و آن طرف می‌برد. هنگامی که آدم‌ها از کنار هم عبور می‌کنند یا به هم فکر می‌کنند و یا با یکدیگر حرف می‌زنند، این جهان‌ها در هم فرو می‌روند و مشترکاتی پیدا می‌شود.»

به خودمان فکر کردم به من و تو به دنیاهایمان به جهانمان به مشترکاتمان آنقدر درش عمیق شدم که همه چیز تو روبه‌روی چشمانم نقش بست عملت، چشمانت، خنده‌ات حتی لحن سخن گفتنت تو برایم پر از قصه بودی... اما به خود که نگاه کردم انگار بی تو تنها جسمی تهی هستم! تهی از هر چیزی که باید، تهی از هر احساسی جز تو. خود را همچون درختی دیدم که برفی همیشگی بر شانه‌ام سنگینی می‌‌کند... .

آیدین نیز راست می‌گفت آدم وقتی یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست، چون نمی‌تواند به هیچکس جز او بگوید که چه احساسی دارد.

بگذریم... . چرا که چیزهایی‌ست که به کلام نیاید و در کلمه نگنجد. 

«سایه سرو»

افکار
۶
۰
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید