ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

کارکانوس نامیرا

باد از میان ستون‌های مرمرین آتن عبور می‌کرد و صدایی شبیه ناله مردگان می‌ساخت.

کارکانوس بیست و شش ساله بود.

دست‌کم همه این‌طور فکر می‌کردند.

اما خودش می‌دانست که دروغی بزرگ پشت آن چهره جوان پنهان شده است.

پانصد سال پیش از میلاد، زمانی که هنوز سقراط کودکی بیش نبود و فیلسوفان در بازارها درباره حقیقت بحث می‌کردند، او در دهکده‌ای نزدیک آتن به دنیا آمده بود.

و حالا...

دو هزار و پانصد سال از آن روز گذشته بود.

اما هنوز در آینه همان صورت را می‌دید.

همان چشم‌ها.

همان پوست.

همان جوانی نفرین‌شده.

ماجرا از شبی آغاز شد که مرگ به سراغش آمد.

یا شاید بهتر می‌توان گفت:

شبی که مرگ او را گم کرد.

آن زمان هجده سال داشت.

در کوهستانی دورافتاده گم شده بود.

طوفان شدیدی می‌وزید.

در میان صخره‌ها غاری یافت.

و در انتهای غار، پیرمردی را دید.

پیرمرد کنار حوضچه‌ای از مایع سیاه نشسته بود.

چشمانش سفید بود.

گویی هزار سال را دیده بود.

وقتی کارکانوس نزدیک شد، پیرمرد لبخند زد.

گفت:

«اگر از این بنوشی، دیگر هرگز نخواهی مرد.»

کارکانوس خندید.

«همه می‌میرند.»

پیرمرد سر تکان داد.

«این همان اشتباهی است که همه مرتکب می‌شوند.»

کنجکاوی، قدیمی‌ترین بیماری بشر است.

کارکانوس نوشید.

مایع طعم تلخ زمان را می‌داد.

و همان لحظه احساس کرد چیزی از وجودش جدا شد.

پیرمرد آه کشید.

«تبریک می‌گویم.»

«برای چه؟»

«برای از دست دادن مرگت.»


سال‌ها گذشت.

بعد دهه‌ها.

بعد قرن‌ها.

او جنگ‌ها را دید.

امپراتوری‌ها را دید.

معبدها ساخته شدند و فرو ریختند.

خدایان آمدند و فراموش شدند.

اما چیزی در وجودش تغییر نمی‌کرد.

هرکس را دوست داشت می‌مرد.

هر دوستی.

هر معشوقه‌ای.

هر فرزندی.

هر نوه‌ای.

هر انسانی.

فقط خودش باقی می‌ماند.

ابتدا تصور می‌کرد نامیرایی موهبتی است.

بعد فهمید نامیرایی فقط شکل دیگری از تنهایی است.

در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، میان جمعیتی ایستاده بود که مرگ سقراط را تماشا می‌کردند.

فیلسوف جام شوکران را برداشت.

آرام نوشید.

انگار به مهمانی می‌رفت.

نه به مرگ.

کارکانوس حیرت کرده بود.

آن شب تا صبح خوابش نبرد.

سؤال ساده‌ای ذهنش را می‌خورد:

چطور ممکن است کسی از مرگ نترسد؟

قرن‌ها بعد فهمید.

سقراط از مرگ نمی‌ترسید چون می‌دانست خواهد مرد.

اما کارکانوس می‌ترسید چون نمی‌توانست بمیرد.

زمان موجود عجیبی است.

وقتی جوانی، زمان رودخانه‌ای خروشان است.

وقتی پیر می‌شوی، تبدیل به نسیمی آرام می‌شود.

اما برای کسی که نمی‌میرد؟

زمان به هیولایی بی‌شکل تبدیل می‌شود.

هیولایی که همه چیز را می‌بلعد.

حتی خود تو را.

در قرن هشتم میلادی دیگر نمی‌توانست چهره مادرش را به یاد بیاورد.

سال‌ها تلاش کرد.

نتوانست.

فقط می‌دانست مادری داشته است.

اما صورتش؟

صدایش؟

لبخندش؟

هیچ.

همه چیز در تاریکی محو شده بود.

بعد نوبت پدرش رسید.

بعد دوستانش.

بعد عشق اولش.

نامش چه بود؟

کلئو؟

آتنا؟

لیدیا؟

فرقی نمی‌کرد.

همه چیز از ذهنش فرار می‌کرد.

آن روز برای نخستین بار گریه کرد.

نه برای دیگران.

برای خودش.

زیرا فهمید:

مرگ فقط نابودی بدن نیست.

فراموشی نیز نوعی مرگ است.

و او داشت هزاران مرگ کوچک را تجربه می‌کرد.

سال ۱۹۱۶.

سنگری در فرانسه.

گلوله‌ها آسمان را می‌شکافتند.

کارکانوس کنار سربازی جوان نشسته بود.

پسرک می‌لرزید.

گفت:

«می‌ترسم.»

کارکانوس پرسید:

«از چه؟»

«از مردن.»

کارکانوس مدت طولانی سکوت کرد.

سپس گفت:

«من از زنده ماندن می‌ترسم.»

پسر خندید.

فکر کرد شوخی است.

یک ساعت بعد گلوله‌ای به قلبش خورد.

و مرد.

کارکانوس تا صبح کنار جسدش نشست.

به چهره آرام او خیره شد.

حسادت می‌کرد.

برای نخستین بار به مرده‌ای حسادت می‌کرد.

قرن بیست و یکم فرا رسید.

جهان تغییر کرد.

انسان‌ها به ماه رفتند.

هوش مصنوعی ساختند.

شهرها تا آسمان قد کشیدند.

اما کارکانوس همان بود.

همان صورت.

همان چشم‌ها.

همان خستگی.

او هزاران کتاب فلسفی خوانده بود.

شوپنهاور.

نیچه.

کافکا.

کامو.

اما هیچ‌کدام نتوانسته بودند دردش را توضیح دهند.

زیرا همه آن‌ها درباره زندگی نوشته بودند.

نه درباره زندگی بی‌پایان.

شبی در کتابخانه‌ای متروک در پراگ، دست‌نوشته‌ای پیدا کرد.

متنی ناشناس.

شاید از دیوانه‌ای گمنام.

اما جمله‌ای در آن بود که او را لرزاند:

«انسان موجودی نیست که می‌میرد.

انسان موجودی است که پایان دارد.»

کارکانوس ساعت‌ها به آن جمله خیره ماند.

بعد فهمید.

مشکل او مرگ نبود.

مشکل او نداشتن پایان بود.

کتابی که پایان ندارد، داستان نیست.

آوازی که پایان ندارد، موسیقی نیست.

شبی که تمام نمی‌شود، صبح را بی‌معنا می‌کند.

و زندگی‌ای که پایان ندارد...

زندگی نیست.

سال‌ها بعد، آخرین کشف را انجام داد.

کشفی که همه چیز را تغییر داد.

او دوباره همان غار را پیدا کرد.

پس از دو هزار و پانصد سال.

غار هنوز آنجا بود.

پیرمرد نبود.

اما حوضچه سیاه هنوز می‌درخشید.

این بار چیزی روی دیوار نوشته شده بود.

به یونانی باستان:

«مرگ دشمن زندگی نیست.

معنای زندگی است.»

کارکانوس به حوضچه خیره شد.

و برای نخستین بار متوجه شد چیزی در عمق آن وجود دارد.

کوزه‌ای سنگی.

آن را بیرون آورد.

درونش مایعی سفید رنگ بود.

و لوحی کوچک.

روی لوح نوشته شده بود:

«سیاهی تو را از مرگ جدا می‌کند.

سپیدی تو را به آن بازمی‌گرداند.»

دستانش می‌لرزید.

قرن‌ها انتظار این لحظه را کشیده بود.

اما اکنون که رسیده بود...

می‌ترسید.

واقعاً می‌ترسید.

زیرا انسان عجیب است.

حتی وقتی زندانش را دوست ندارد، به دیوارهایش وابسته می‌شود.

آن شب کنار دریا نشست.

ماه کامل بود.

امواج آرام می‌آمدند و می‌رفتند.

همان‌طور که هزاران سال آمده بودند.

همان‌طور که هزاران سال دیگر خواهند آمد.

کارکانوس به آسمان نگاه کرد.

و ناگهان فهمید.

ستارگانی که می‌درخشند نیز روزی خواهند مرد.

خورشید خواهد مرد.

کهکشان خواهد مرد.

خود جهان خواهد مرد.

پس چرا او باید استثنا باشد؟

چرا این‌قدر برای چیزی می‌جنگید که حتی جهان از آن محروم نبود؟

سپیده‌دم نزدیک می‌شد.

او کوزه سفید را برداشت.

لبخند زد.

نه از شادی.

نه از غم.

از فهمیدن.

فهمیدن گاهی شبیه رهایی است.

مایع را نوشید.

ابتدا چیزی حس نکرد.

بعد ضربان قلبش تغییر کرد.

برای نخستین بار پس از هزاران سال.

بعد چین کوچکی کنار چشمش ظاهر شد.

سپس موی سفیدی.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

کارکانوس خندید.

صدایی که سال‌ها از یاد برده بود.

خنده‌ای واقعی.

خورشید از افق بالا آمد.

نور طلایی روی صورتش نشست.

او ناگهان احساس سنگینی کرد.

بدنش خسته شد.

نفس‌هایش کوتاه شدند.

اما عجیب بود.

هیچ ترسی نداشت.

تمام عمر از مرگ فرار کرده بود.

و حالا که روبه‌رویش ایستاده بود، شبیه دوستی قدیمی به نظر می‌رسید.

در آخرین لحظات، تصویرهایی در ذهنش جان گرفتند.

مادرش.

پدرش.

دوستانش.

عشق اولش.

تمام کسانی که فراموش کرده بود.

انگار مرگ، حافظه‌ای بود که جهان از او پنهان کرده بود.

و حالا داشت آن را بازمی‌گرداند.

اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.

اما لبخندش عمیق‌تر شد.

او سرانجام بزرگ‌ترین راز هستی را فهمیده بود.

راز نه در زندگی بود.

نه در مرگ.

بلکه در فاصله میان آن دو.

در کوتاه بودن.

در ناپایداری.

در شکستن.

زیبایی گل به این دلیل نیست که می‌شکفد.

زیبایی‌اش به این دلیل است که خواهد پژمرد.

خورشید بالاتر آمد.

امواج به ساحل برخورد کردند.

پرنده‌ای از بالای سرش گذشت.

کارکانوس آخرین نفسش را کشید.

و زمزمه کرد:

«تمام این سال‌ها فکر می‌کردم مرگ پایان زندگی است...»

چشمانش آرام بسته شدند.

«حالا می‌فهمم که مرگ... آغاز معنای آن بود.»

لبخندی روشن روی چهره‌اش نشست.

لبخندی که هیچ اندوهی در آن نبود.

انگار انسانی پس از سفری بی‌انتها، سرانجام خانه را پیدا کرده باشد.

و برای نخستین بار در دو هزار و پانصد سال...

کارکانوس مرد.

دریا به زمزمه خود ادامه داد.

باد وزید.

خورشید طلوع کرد.

و جهان، بی‌آنکه متوقف شود، راهش را ادامه داد.

اما جایی در سکوت هستی، گویی باری سنگین برداشته شده بود.

زیرا آخرین مردی که مرگ او را فراموش کرده بود،

سرانجام به یاد آورده شد.

میکتاب فلسفیمرگ
۱
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید