ویرگول
ورودثبت نام
گمنام
گمنام
گمنام
گمنام
خواندن ۱ دقیقه·۴ ساعت پیش

افکارم

چیزی ندارم بگویم. چیزی نیست که به او اشاره کنم . همیشه همینطور بوده من آرزو های زیادی داشتم که اکنون همه آنها به خاطرات ام پیوسته حتی بسیاری از آنها را به یاد نمی آورم

آرزو های که در کودکی در ذهنم می پروراندم شب ها با آنها می خوابیدم و روزها به امید رسیدن به آنها بیدار میشدم

حالا که فکرش را می‌کنم چقدر برای آرزو هایم آرزو بزرگ شدن.را کردم چه حرف ها و ذهنیت های کودکی

چرا در کودکی اینطور فکر میکردم که اگر بزرگ شوم همیچی را درست میکنم

قول های زیادی داده بودم به پدرم ، مادرم که وقتی بزرگ شدم. کمک شان کنم

چقدر به مادرم گفتم که وقتی بزرگ شدم آن انگشتری را که در ویترین مغازه دیده برایش میخرم

چقدر به این فکر کردم

راستش نمیدانم ، زندگی کسالت آور تر همیشه شده

نمیدانم شاید. آرزو ها باید تباه شوند یا من. آن کوشش لازم را نکرده ام .شاید به قول مادرم من ......

هیچ وقت تلاش نکردم شاید سر به هوا بودم

شاید من آن استعداد را ندارم این ها همان فکرهای است که در دوران دبیرستان به ذهنت خطور میکند

ولی فکر های بعد از آن بیشتر انسان را درگیر می‌کند

میدانید انسان در افکار خود پیر میشوند

بری ارزو های خود تباه

کودکیآرزوانسان
۶
۰
گمنام
گمنام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید