در تاریکی نوری میآمد انگار که قطاری از تونل تاریک رد میشود تبسمی رو لب هایش بود همیشه همین گونه بود بلند شد چند قدم برداشت ناگهان ایستاد
انگار در افکار خود راه میرفت نه در این جهان
شاید.......،
ما از افکار او خبر نداریم بلکه رفتار او پیچیده تر آن است که او را مورد قضاوت قرار دهیم
بلند شد چند قدمی برداشته انگار میخواست کاری کند ولی ایستاد چیزی را گم کرده بود نه در اطرافش بلکه در خودش، احساس پشیمانی ولش نمیکرد .
آنجا را ترک کرد، در خیابان شروع به راه رفتن کرد
میخواست کاری کند شاید از این بند رهایی یابد.همان کاری را که خیلی پیش باید انجام میداد
اما تردید داشت از سرزنش ، نه
منظورم سرزنش دیگران نیست او خود را بیشتر از همیشه سرزنش میکرد
احساساتش قوی شده بودند او اینگونه میگوید: در ذهنم جنگس وکشته آن همیشه منم
او ، افکارو اشتباهات سال ها گذشته او را آزار می دهد خلاصه بگویم
کسی او را کنترل میکند که هروزآن را در آیینه میبیند
اما .، شاید نفر دوم است که در آن جسم زندگی میکند
از کنار آن گذشته بود ناگهان ایستاد اطراف را نگاهی انداخت بعد.. برگشت راه را ادامه داد بدون آنکه فکر کند
رسید به جای که همیشه به آن تعلق داشت ولی او نمیدانست.
ویترین آن شکسته و کثیف شده بود و با فونت قدمی روی آن نوشته بود
کتاب فروشی
در را به زحمت باز کرد انگار خیلی وقت بود که کسی از دل این خرابه خبری نداشت
غباری بلند شد او دوباره به فکر فرو رفت