در اتاق اش نشسته بود به گوشه خیره شده بود داشت به حرف های او فکر میکرد با خود چنین فکر میکرد او درست گفت ..، حق با او بود نباید حرف هایش را پشت گوش میانداختم
دستی دراز کرد بطری برداشت در را با دندان هایش باز کرد جرعه نوشید او همیشه در افکارش غرق میشد طوری وقتی در خیابان را میرفت یادش نمی آمد برای چه کاری آمده او همیشه در ذهنش بود و اینطور توصیف میکرد جهانی که من در ذهنم ساخته ام بهتری از این جهنم است

از وقتی که فارغالتحصیل شده بود تا الان از خانه بیرون نیامده بود با کسی حرف نمیزد خودش را ضد اجتماعی میدانست فقط کمی برای خرید از خانه بیرون میآمد که آن هم خرید آنچنانی نبود
در اتاقکی کوچک زندگی میکرد حالت صورتش آشفته بود زیر چشمانش بخاطر بیخوابی گود افتاده کبود بود.
حالت لباس هایش چروکیده بود نظم در اتاقش پیدا نبود فقط چندین کتاب در اتاق اش بود که آنها را هر شب میخواند کتابها کهنه پاره بودند بعضی از کتابهایش سوخته بود هیچ وقت به کتاب فروشی نرفته بود چون میدانست بهتر از کتاب هایش در کتاب خانه ها وجود ندارند
امشب تصمیم عجیبی گرفت از او بعید بود؛ نیمه شب از خانم بیرون زد هوای تارک بود سوز عجیبی داشت ولی شلوغی مردم این سوز را کمتر کرده بود. از این خیابان به این خیابان میآمد لذت میبرد تابهحال ولگردی در شب به او انقدر حس خوب نداده بود
میخواست با چند نفر صحبت کند دستی به شانه آنها زد ولی به مِن..مِن افتاده بود آنها نگاه های سرد به اوانداختن سرشان را برگرداند رفتند
تنش میلرزید احساس پوچی میکرد ضربان قلب اش بالاتر رفته بود. با خود چنین گفت
یک بار دیگر هم ناامید ام کردید من چون گمراهی در این سرزمین ولگردی میکنم کسی نمیفهمند که وجود دارم یا نه