امروز خسته امد
کیف لباسشو میونه خونه ول کرد با قیافه شیرنی نگاهم کرد ذوق در چشمانش میدرخشید
با صدای ظریفش صدایم کرد اما توجه نکردم گفتم کار دارم
رو پاشنه پا ایستاد گفت خم شو
خم شدم گفت مامان معلم برام مهر صد افرین زده
املام غلط نداشت
جلوی همه تشویقم کرد بچه هاتشوقم کردن...
وسط حرفش پریدم و با صدایی که علاقه نداشت گفتم غلط نداشته باشی عادیه داشته باش عادی نیست
ساکت شد انگار پرنده که برای پرواز بال بال میزد سقط کرده بود
گفتم لباسات جمع کن ناهار امدست
سری تکان داد
بعد من دیگه هیچ صدای از او نشنیدم
مانند یک ناشنوا فقط حرکات را میدیدم
ناهار با لذت خورد
لبخند زد انگار دوباره زنده شده بود
تا شب برایم از معلم همکلاسی هایش تعریف کرد و منم برای اینکه ذقش کور نشه با جدیت گوش میکردم
به اخر شب رسید و ازم خواست
تا املا بگم
جملات با صدای بلند و کیشده میگفتم
با دقت گوش میداد
مینوشت ،همش پاک میکرد
املا تموم شد
مثل همیشه همه رو درست نوشته بود
دوباره نشست گفت مامان من میخوام یه معلم بشم یه معلم عین معلم خودم
سرم رو به نشونه رضایت تکون دادم
ولی اون شب هیچ وقت روز نشد
دختران میناب رویا داشتن و با رویا
هایشان به خاک رفتن:)