ویرگول
ورودثبت نام
گمنام
گمناماگر آن آن عنکبوتی در اتاقت کشتی تمام وقت فکر میکرد که دوست و هم اتاقی اش هستی آن وقت چه ؟ - فئودور داستایوفسکی
گمنام
گمنام
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

تروما

انگار دو روح در جسم منند، جسمم دو روح دارد

یکی خودش را عذاب میدهد دیگری اطرافیان را، یکی از سایه ها آنقدر بی رحم است که خودم از آن میترسم و دیگری مانند یک دختر بچه بی گناه است.

درست در زمانی که خشم سرکوب شده من، چیره میشود و دیگر اثری از صبر بر چهره ام نمی ماند.

سایه تاریکم بیرون می‌آید همه جا را به ظلمات می‌کشد. غباری سرد بر آن منطقه هجوم می‌آورد. مغزم به کمکم نمی آید و نمیدانم در آن لحظه کی هستم ، بعد از آن تنها غبار تنهایی میماند ،تاریکی می‌رود.

سایه دیگرم از راه می‌رسد.

نوری این ظلمات را میبرد انگار منجی آمده ؛از بالا به من نگاه می‌کنند نگاهش تحقیر را به همراه دارد.در آن لحظه ابهتی که از تاریکی ساخته شده اب میشود.

درست مثل یک قاضی نگاهش مرا برانداز می‌کند، ومن همان متهمی هستم که منتظر دستور و حکم اجراست.

از من کاری بر نمی آید.

عذاب وجدان شروع میشود، نشخوار فکری امانت را میبرد

روحم زخمیست
روحم زخمیست

محاکمه آغاز میشود و من تاوانش را با روانم میدهم:)

تاریکیروح
۰
۰
گمنام
گمنام
اگر آن آن عنکبوتی در اتاقت کشتی تمام وقت فکر میکرد که دوست و هم اتاقی اش هستی آن وقت چه ؟ - فئودور داستایوفسکی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید