ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

کرد نوشیروان شه عادل ،نیم روزی به بام خود منزل

منبع تصویر سایت گنجور
منبع تصویر سایت گنجور

حکایتی چند از هفت اورنک جامی 👇

کرد نوشیروان شه عادل

نیمروزی به بام خود منزل

دید بر پشت بام همسایه

پیر زالی فقیر و بی مایه

قامت کوژ و کوزه ای در دست

چون وی از روزگار، دیده شکست

*( پیر و کوزه هردو مثل هم کهنسال بودند )

نه وُرا نایژه ،نه دسته به جای

*( کوزه نه گردن داشت نه دسته)

نه تَهی که ایستد به آن بر پای

( ته کوزه برای ایستادن ناهموار بود )

خواست تا حیله ای برانگیزد

که آب ، از آنجا به روی خود ریزد

کوزه، زان حیله ها که می انگیخت

می فُتادو آب بر زمین می ریخت

چشم نوشیروان چو آن را دید

از مژه اشک مرحمت بارید🥺

گفت بر خود: که وای بر ما باد! 😯

خشم خلق و خدای بر ما باد

که به پهلوی ما فقیری را

عمر بگذشته، گُنده پیری را

نبود کوزه ای به دست، دُرُست

که به آن روی خود تواند شُست 🥺

خواست تا آفتابه زر خویش

به بر او فرستد، از بر خویش

باز گفتا: مبادا گرداند ( نپذیرد )

کش چنان دیدم و خجل ماند🤔

بر فقیران گرد خود یکسر

کرد قسمت ، چل آفتابه زر

پیرزن گشت بهره مند از وی

کس نبرده به قصه او پی😉

تظلم خواهی پیرزن از سلطان سنجر : دست از عدل و داد داشته ای ؟
تظلم خواهی پیرزن از سلطان سنجر : دست از عدل و داد داشته ای ؟

بود در مروِ شاهجان( شهری در خراسان قدیم ) ، زالی

همچو زالِ جهان، کهنسالی

روزی آمد ز خنجر ،ستمی

بر وی، از یک دو لشکری، اّلمی

از تظلم ،زبان چو خنجر کرد

روی در رهگذار (سنجر ) کرد

دید کز راه می رسد (سنجر)

بُرده از سرکشی، به کیوان سر

بانگ برداشت ، کای پریشان کار! 🤨

گوش خود سوی ، سینه ریشان ، دار😒

گوش( سنجر) ،چو آن نفیر شنید

بارگی ( اسبش) سوی گُنده پیر کشید

گفت: کای پیرزن چه افتادت؟!

که ز گردون گذشت فریادت!

گفت: من ز رنجکش ،یکی زالم

کمتر از صد ،به اندکی سالَم( کمی مونده تا صد ساله بشم )

خفته در خانه ام، سه چار یتیم

دلشان بهر نیم نان، به دو نیم

غیر نان جُوین نخورده طعام🥺

کرده شیرین دهان، ز میوه، به نام

با من امسال گفت و گو کردند

وز من ،انگور آرزو کردند

سوی دِه جستم، از وطن دوری

تن نهادم به رنج مزدوری😒

دستم اینک، چو پنجه مزدور

ز آبله پر، چو خوشه انگور

چون ز دِه ، دستمزد خود، سِتَدم

شد پر از آرزویشان ، سَبَدم

بادل خرم و لب خندان😊

رو نهادم به سوی فرزندان

یک دو بیدادگر، ز لشکر تو

در ره عدل و ظلم، یاور تو

بر منِ خسته ،غارت آوردند

سبدم ز آرزو تهی کردند😩

هیچ کس را چو من ز طالع بد

بر نیامد تهی ز آب، سبد

تو چنین فارغ و جگر خواران

از جفای تو خون دل، باران

این چه شاهی و مملکتداریست!!!😳😬

در دل خلق، تخم غم، کاریست😔

دست از عدل و داد داشته ای!

ظالمان بر جهان گماشته ای؟!

گرچه امروز نیست حدِ کسی

که برآرد ز ظلم تو، نفسی

چون هویدا شود سرایَ نَهُفت

چه جواب خدای، خواهی گفت؟!

دِی نبودت به تارک سر، تاج

وز تو فردا کند اجل، تاراج

به یک امروزت این سُرور که چه؟!

در سر این نخوت و غرور که چه؟!

کنگر تاج تو، چو اره کشید

از جهان بیخِ عافیت بِبُرید

قبه چتر تو، چو گشت بلند

سایه ظلم، بر جهان افکند

خلقی از تابِ مهرِ بی مایه

با صد افسردگی ،در آن سایه

تو چنین گرم، در جهالت خویش

گام زن، در ره ضلالت خویش

تو نهاده به تخت، پشت فراغ

میوه عیش می خوری زین باغ!🤨🤔

مانده در باغ ظلم ،بیوه زنان

مضطر از دست ظلمِ میوه کَنان

بیوگان در فغان ، ز میوه بَری

تو گشاده دهان، به میوه خوری!

پیش ازان، کَت( که تورا) اجل دهان بندد

خصمت، از اشکِ دوستان خندد

چشم بگشا، چو عاقبت بینان

بنگر حالِ زار مسکینان

شاه سنجر، چو حال او دانست

صبر بر حال خویش نتوانست

دست بر رو نهاد و زار گریست😩😩

گفت با خود: که این چه کارگریست؟!

تف بر این خسروی و شاهی ما😯

تف بر این زشتی و تباهی ما😯

شرم ما باد ازین جهانداری🥺

ما قوی شاد و دیگران ناشاد

ما خوش آباد و ملک ناآباد

بعد ازان گفت کان دو ظالم را

وان دو سر دفتر مظالم را

دفتر عمر پاره پاره کنند

تا همه ظالمان نظاره کنند

بیوه زن را عطا مقرر کرد

از زر و قلب زر، توانگر کرد

داد با زر یکی رَزَش معمور( باغ انگور به او داد )

تا ازان کودکان خورند انگور🥰

کردش از عدل و جود خود خوشنود

در جهان تا که بود از آن خوش بود .💖

نگاره : حکایت پیرفرزانه و نپذیرفتن هدایای مرید
نگاره : حکایت پیرفرزانه و نپذیرفتن هدایای مرید

پادشاهی قدرتمند برای آمرزش روح خود به "مریدی"، یا

به شاگردی درویشی پرهیزگار درمیآید. پادشاه صدها هدیه

پیشکش میکند اما پیر هیچیک را نمیپذیرد. روزی پادشاه

به نخجیر میرود و به کمک بازی شکاری چندین مرغابی

شکار میکند. مرید مرغابیها را به پیر هدیه میکند اما این

بار نیز درویش نمیپذیرد. پیرپارسا زندگی پادشاه را سراسر

ظلم میداند، ازاینرو، او هر چه میکند نادرست است و هر

آنچه بدان دست مییازد عاری از خلوص است.

در این نگاره پرندگان شامل مرغابیها و بازهای شکاریاند.

مرغابیهای اهدایی میتواند نمادی از خلوص روح پادشاه

باشد که توسط او به پیر فرزانه اهدا شده است؛ ولی چون پیر

خلوص کافی در پادشاه نمیبیند از پذیرفتن آن حذر میکند.

🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁

پ ن : اینکه انوشیروان عادل بوده یا خیر ؟ محل تردیده !!

پ ن : آدرس دقیق حکایات اینه : دفتر سوم از سلسله الذهب ،هفت اورنگ جامی

پ ن : منبع اشعار سایت فاخر ( گنجور ) هست . با اندکی دست کاری .😉😊

در جهان تا که بود ازان خوش بود روی خود تواند شست

حکایت
۱۲
۵
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید