
چند روزه از خونه بیرون نرفتم ؟ سه روز ، چهار روز ؟
امروز چند شنبه ست ؟
چندم اسفند ماهه ؟
نکنه دارم فراموشی می گیرم ؟!
بارون می باره ، دم غروبه و دلم بسی تنگ شده برای روزای پر جنب و جوش دم عید .
به هوای خریدن زولبیا شال و کلاه می پوشم ، پسرم به شوخی میگه از کنار دیوار برو ...صدای انفجار اومد بخواب روی زمین ، منم در جوابش میگم ، باشه !!! با غریبه ها هم حرف نمیزنم 😉😊
خلوتی خیابونی راننده ها رو وسوسه میکنه گاز بدن و زودتر به خونه برسن و خونه یعنی امنیت.
در( اکنون ترین ) وضعیتی که برای همه مون بطور یکسان پیش اومده بسر میبریم . گذشته و آینده دور از دسترس و رویا گونه هستن .
از محتوای برخی کانال ها در پیام رسانها تعجب میکنم که رگباری در مورد قیمت نفت ،دلار ،طلا ،مسکن مطلب میذارن .
و این حقیقت تلخ رو لمس میکنم که در هر ( جنگ ) ، ( اعداد) و نمودارها چقدر میتونه عده ای رو خوشحال کنه . 🤔
نیمکتهای کهنه فضای سبز قرمز و نونوار شدن ، و چمن بارون خورده ،بی توجه به هیاهوی جنگ از گلهای زرد همیشه بهار پوشیده شده ، علف های سبز ازترک آسفالت و موزاییکهای تق و لق پیاده رو بیرون زدن و این منظره زیبا غیر از من رهگذری رو جلب نمیکنه ، مشتری های همیشگی نیمکتها که تخته نرد و شطرنج بازی میکنن غایب هستن .....
کمی روی یکی از نیمکتها می شینم ، افق دیدم منتهی میشه به خونه هایی در دامنه کوهی دور دست ، جایی که شاید زمانی چوپانی با گله ش اتراق میکرده و برای کم کردن تنهایی و غربتش نی می زده ، نوای نی چوپان از پس گردو غبار زمان بوضوح در گوشم طنین میندازه .. شاید این نیاز یه ذهن آشفته ست که دنبال ردی از (حقیقت) جاری در این روزهای زندگی میگرده و اون رد منو به کلمه ( غربت ) میرسونه .
( غربت ) همین جاست . سایه تیره جنگه بر روزهای درخشان بهار ، که آرام آرام در حال خیمه زدنه .....
از فکروخیال و غم وغصه خودمو بیرون میکشم و به انتهای خیابون و نزدیک میدون میرم جایی که چندتا مغازه دار هستن که از صبح تاشب خدمت رسانی میکنن و گاهی فکر میکنم این آدما رو باید با طلا قاب شون گرفت . صدای بلندی از اون طرف میدون باعث میشه که زنی تعادلش رو از ترس ازدست بده و من خنده ام رو بخاطر همدلی پنهان میکنم ، و زن که از ترس بیجای خودش خجالت زده شده میگه : خدا بگم چکارشون کنه اینقدر که هی سرمون توی آسمونه جلوی پامون رو نگاه نمی کنیم!!! فکر کنم مخاطبش خلبانهای جنگنده ها بود .😊🤭
مغازه زولبیا بامیه فروشی در حدی شلوغه که برای صندوق صف تشکیل شده ، دختر کوچولوی رنگ پریده ای با لبای خشک ترک خورده ، شاید بدلیل داشتن روزه کله گنجشکی با یه بسته زولبیا بامیه در دستش توجهم رو جلب میکنه و اونو جلوتر از خودم توی صف جا میدم ، نوبتش که میشه دو تا اسکناس ده تومنی مچاله رو به صندوقدار میده ، قیمت روی بسته زولبیا بامیه ۲۵۰ تومنه .
فرصت چندانی برای فکر کردن نیست و اعتبار کارتی که همراه دارم برای خریدن ۲بسته زولبیا کافی نیست ، بسته خودم رو پس میدم و بسته دخترک رو حساب میکنم . و شیرینی رضایت خاطردر چهره دخترک رو به شیرینی خوردن زولبیا ترجیح میدم .
پ ن : دوستان ویرگولی سال نو تون مبارک باشه ،امیدوارم که همگی صحیح و سلامت باشید . 💚🍃⚘
پ ن : این مطلب رو حدود یک ماه پیش نوشتم و حتی با وجود راه اندازی ویرگول حس و حال انتشارش رو نداشتم ، واقعیت اینه که اینقدر حرف برای گفتن دارم که شروع به نوشتن رو برام سخت کرده بود .
پ ن : در روزهای سختی که گذشت گاهی به شنیدن موسیقی روی میاوردم ، پلی لیستی رو دوست داشتم که گردآورنده ش در روزهای جنگ ۱۲ روزه اونو تهیه کرده بود و در چند دقیقه اول شنیدنش بیاد همه اونایی که در خرداد ،دی ،اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵ از دست دادیم گریه میکردم و بعد آرام می شدم . همون طور که نام این پلی لیست هست ، آرامش ،رهایی ،امید .

و مراقب خودتون باشید .جنگ هنوز تمام نشده ،جنگ واقعی یعنی جنگ با خودمون و درون مون همواره در جریانه .