.
در دل سرزمینی که خورشیدش سالها پیش خاموش شده بود، شهری وجود داشت به نام فروزانشهر.
نامش یادگاری از روزگاری بود که نور، چیز عادیای محسوب میشد. اما حالا نور، باارزشترین دارایی جهان بود.
در فروزانشهر، هیچ چراغی، هیچ ستارهای و هیچ آتشی وجود نداشت—
جز خودِ شمعها.
شمعها موجوداتی زنده بودند. هرکدام شکل و هویتی خاص داشتند.
و مهمتر از همه، هرکدام «زمان» داشتند.
زمان آنها نه روی ساعت، بلکه در قامت خودشان دیده میشد.
هرچه بیشتر میسوختند، کوتاهتر میشدند.
هر قطره مومی که میچکید، یعنی لحظهای از زندگیشان گذشته بود.
در مرکز شهر، برجی از سنگ سیاه قرار داشت که به آن «برج زمان» میگفتند. اما هیچ عقربهای در آن نبود. مردم شهر نیازی به ساعت نداشتند؛
زمان را در قدِ یکدیگر میدیدند.
در میدان اصلی، پیرترین شمع شهر زندگی میکرد؛
او را همه با احترام «پیرشمع» صدا میزدند.
بدنهاش ترکخورده و کوتاه شده بود، اما شعلهاش هنوز آرام و پایدار میسوخت.
میگفتند او روزهای روشن را به یاد دارد…
روزی که خورشید در آسمان بود.
کنار او، نگهبانان شهر ایستاده بودند:
شمعاسب — بلندقد، کشیده و استوار. شعلهاش تیز و مستقیم میسوخت. سریعترین شمع شهر بود و در مرزها نگهبانی میداد.
شمعخرس — قطور و قدرتمند. مومش ضخیمتر از دیگران بود و دیرتر میسوخت. او محافظ میدان اصلی بود.
شمعجغد — باریک و خمیده، با شعلهای آرام و اندیشمند. شبها بر بالای برج مینشست و به تاریکی خیره میشد، گویی چیزی را در آن میخواند.
و در میان آنها، شمعی جوان به نام روناک ایستاده بود.
روناک هنوز بلند و سفید بود. شعلهاش روشن اما کمی لرزان.
او تازه به سنِ «روشنخدمت» رسیده بود؛ سنی که باید در روشن نگه داشتن شهر سهم داشته باشد.
آن شب، مه غلیظتر از همیشه بود.
پیرشمع در میدان گفت:
«به یاد داشته باشید… ما تنها نور این جهانیم. هر لحظه که میسوزیم، بخشی از خود را میبخشیم. پس زمانتان را بیهوده نسوزانید.»
روناک به بدنهاش نگاه کرد.
قطرهای موم از کنارش چکید و روی سنگ سرد میدان افتاد.
این یعنی یک لحظه گذشته بود.
در فروزانشهر، هیچکس از خاموشی نمیترسید—
اما از «بیهوده سوختن» میترسیدند.
چون شمعی که بدون هدف بسوزد، پیش از آنکه کاری برای شهر کرده باشد، خاموش میشود.

آن شب، ناگهان بادی سرد از شمال وزید.
شمعاسب فوراً به سمت دروازه دوید. شعلهاش در باد خم شد اما خاموش نشد.
شمعخرس در میدان ایستاد و سپر شد تا شعلههای کوچکتر آسیب نبینند.
اما شمعجغد از بالای برج فریاد زد:
«این باد معمولی نیست… بوی بلعیدن نور میدهد!»
در همان لحظه، یکی از شمعهای جوان کنار روناک، بیآنکه مومش تمام شده باشد، ناگهان خاموش شد.
نه قطرهای چکید.
نه شعلهای لرزید.
فقط… خاموش شد.
سایهای در مه حرکت کرد.
چیزی که شبیه باد بود، اما انگار آگاهانه نفس میکشید.
پیرشمع زیر لب گفت:
«آنها برگشتهاند…»
روناک پرسید: «چه کسانی؟»
پیرشمع پاسخ داد:
«بادهای بلعنده. سالها پیش خورشید را ربودند. حالا آمدهاند تا آخرین نورها را ببرند.»
میدان در سکوت فرو رفت.
همه فهمیدند این فقط یک طوفان ساده نیست.
اگر خورشید بازنگردد،
روزی میرسد که حتی قویترین شمعها هم کوتاه میشوند…
و وقتی آخرین شمع خاموش شود،
زمانِ جهان نیز پایان مییابد.
روناک به قطره موم روی زمین نگاه کرد.
زمانش در حال کم شدن بود.
اما اگر قرار بود بسوزد،
باید به خاطر چیزی بزرگتر از ترس باشد.
و آن شب، برای اولین بار، تصمیمی در دل شعلهاش شکل گرفت—
تصمیمی که شاید سرنوشت فروزانشهر را تغییر دهد.
باد دوباره وزید.
و مه، آرامآرام میدان را بلعید…
ادامه دارد…