اولین باری که رو دیوار نوشتم رو هیچ وقت یادم نمیره،درسته که فقط پنج سالم بود ولی دلیل نمیشه یادم نیاد که به خاطر اینکه رو دیوار با ماژیک عکس یه خونه کشیدم چه کتک مفصلی از مامانم خوردم.هر چند که بعد از اینکه حسابی دعوام کرد خودش با پشیمونی بغلم کرد و وسط گریه کردناش تند تند صورتم و دستای کوچولوم رو میبوسید و میگفت : الهی قوربون دستای کوچولوت بشم ،بشکنه این دستی که روت بلند کردم،آخه مامان جون جواب صاحب خونه رو چی بدم؟اینو رو دیوار ببینه حتما بیرونمون میکنه.من که اصلا از صاحب خونه و این جور چیزا سر در نمیاوردم همین که دیدم مامانم دیگه عصبانی نیست و داره میبوستم اشکام بند اومد و سرگرم خوردن شکلاتی شدم که بعد از کتک خوردن نصیبم شده بود.مامانم با یه ظرف آب و صابون و دستمال از آشپزخونه اومد بیرون و همونطور که به نقاشیم روی دیوار خیره شده بود با بغض گفت:چقدر هم قشنگ کشیده دخترم.حیف اینو مجبوریم پاک کنیم ولی قول میدم به زودی یه دونه از همین خونه ها که کشیدی میخریم و اون وقت میتونی قشنگ ترین نقاشیتو رو هر دیواری که خواستی بکشی.مامانم نمیدونست که این حرفش و اون نقاشی روی دیوار که با دلخوری پاکش کرد سرنوشت من رو رقم میزنه.
سالها گذشت بابا فوت کرد و ما رو تنها گذاشت و ما اونقدر خونه عوض کردیم و با هر صاحبخونه ی منصف و غیر منصفی زندگیمون بالا پایین شد که مادرم کم کم فراموش کرد روزی آرزو کرده که خونه ای از خودش داشته باشه تا من بتونم رو هر دیواری که خواستم قشنگترین نقاشیم رو بکشم.
ولی کیه که خاطرات کودکیش رو به این راحتی فراموش کنه،از سال اولی که وارد رشته ی نقاشی دانشکده ی هنرهای زیبا شدم، شروع کردم به تابلو کشیدن.اون وقت ها هر کسی میفهمید نقاشم ، می گفت ای بابا دختر جون برو دنبال یه کار نون و آب دار .آخه کی تو این دوره زمونه تابلو نقاشی میخره ؟حالا بر فرض که خواستن بخرن،کجا میخوای تابلوهات رو بفروشی ؟تو که نه پولی برای آتلیه زدن داری و نه اسم و رسمی که نقاشی هات رو بخرن.
حرفای دیگران دلم رو آتیش میزد ولی من عاشق نقاشی بودم و تسلیم نشدم . هر چی پول داشتم تبدیل به رنگ و بوم میکردم و میکشیدم و میکشیدم و میکشیدم، میدونستم که بالاخره یه راهی برای فروششون پیدا میکنم.
توی همون سالها وسط شنیدن اون همه حرف های دلسرد کننده از دیگران، بازم یه دیوار بود که زندگیم رو تغییر داد، از این ور و اونور شنیدم دیواری تاسیس شده که هر کسی میتونه روش هر چیزی که میخواد خرید و فروش کنه.این بود که دیوار شد اولین گالری نقاشی من که توش اونقدری نقاشی فروختم که بتونم با پولش آتلیه ی نقاشیمو بزنم و هنرجو بگیرم و بالاخره برای خودم یه اسم و رسمی دست و پا کنم.
نه سال شبانه روز کار کردم و تابلو کشیدم و فروختم،نه سال شاگرد گرفتم و نقاشی آموزش دادم. تا اینکه سه ماه پیش برخلاف روال گذشته به جای اینکه تابلویی روی دیوار بذارم و بفروشم ،اینبار به طرز باورنکردنی ای از روی دیوار بزرگترین بوم زندگیم رو پیدا کردم و خریدم.
یه روز چشم های مامان رو بستم و دستش رو گرفتم و از پله ها ی طبقه ی همکف بالا بردم ،کلید رو توی قفل چرخوندم، وسط پذیرایی رو به روی دیواری که خودم با دستهام یک هفته بود روش کار کرده بودم و یه منظره نقاشی کرده بودم چشم بندش رو باز کردم.
با خنده گفتم :این دفعه رو دیوار خونه ی خودمون نقاشی کردم ،قشنگه ؟
مامان اشک میریخت و میخندید و دست ها و صورتم رو میبوسید،و من انگار دوباره پنج ساله بودم.
#ازديواربگو