وقتی عشق تبدیل به زخم میشه
رفیق، میخوام یه چیزی رو از ته دلم باهات در میون بذارم. یه روزی منم فکر میکردم عشق یعنی فقط بودن کنار هم، ولی الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم چطور بعضی رفتارها میتونن مثل یه سم آروم، آدم رو از درون بخوابونن. وقتی همسر به جای اینکه تکیهگاه باشه، باعث کمبود میشه، این اتفاقا میافته:مدام حس میکردم کارهام اشتباهه، حرفام بیارزشه و هیچوقت «به اندازه کافی» خوب نیستم. انگار یه آینهی شکسته بودم که فقط تصویر ناقص خودم رو نشونم میداد. هر وقت میخواستم چیزی بگم یا بخوام، یه ترس عجیب دستم رو میگرفت. انگار یه بمب ساعتی بود که هر لحظه ممکنه منفجر بشه و من رو سرزنش کنه. با اینکه اون پیشم بود، ولی حس میکردم توی یه جزیرهی متروک تنها موندم. هیچکس حرفام رو نمیشنید و هیچکس دلم رو نمیفهمید. یه خستگیای که با خوابیدن هم خوب نمیشد. انگار هر روز جنگی رو میجنگیدم که هیچکس نمیفهمید چرا دارم میجنگم.رفیق، این تجربهها نشون میده که وقتی عشق تبدیل به کنترل یا سرزنش بشه ،نه تنها رشد نمیکنیم، بلکه کم کم از خودمون فاصله میگیریم.