این مدت بیشتر از همیشه به معنای زندگی فکرکردم و بیشتر توش گمشدم،مثل یه هزارتو میمونه با کلی سوال و جواب های متفاوت،زندگی خیلی پوچه،خیلی پوچ،برای منی که به هرچیزی معنا و رنگی میدادم و به کوچکترین چیزا اهمیت میدادم،باعث شده فکرکنم،فکر به این که زندگیم هیچ معنایی نداره؛تمام چیزهایی که نگهشون داشتم،تمام چیزایی که فکرمیکردم معنا دارن،هیچکدوم هیچی نیستن،یک نیستی بیانتها.
بعد از پایانی یک بعد دیگه وجود داره و دوباره بعد از اون،بعد،یک پایان دیگه،و این چرخه تا زمان مرگت ادامه داره.سوالم اینه که چی بشه؟کل پوینت زندگی به لحظه و همون احساس خوبی که همون لحظه داری،فقط لذت همون موقع،زندگی پوچتر از اون چیزیه که من فکرمیکردم،آدما میان و میرن تو زندگیت،همچی تکرار میشه،تکرار حرفا،تکرار قول ها،تکرار عکس ها،تکرار،تکرار،تکرار،حس میکنی خوشحالی،با خودت میای میگی نه این یکی فرق میکنه ما قول دادیم مثل بقیه نشیم،ولی تهش بازم خودتو تو همون نقطه قبلی میبینی،تنها،دوباره و دوباره.تنهایی،یکی وارد زندگیت میشه،خوشحال میشی،همچیو شروع میکنی،این عمری که نمیدونی میخوای باهاش چیکار کنی و با اون تصور میکنی،بهش و به خودتون فکرمیکنید،همچی خوب پیش میره فکرمیکنید تبدیل شدین به golden couple بعدش همچی فرو میریزه،تنها میشی.خیلی راحت همه خاطرات،عکسها،و خاطراتی که قرار بود ساخته بشن و حرفا و لمس ها تبدیل میشن به یک چیز بیارزش.حالا تنهایی،غم و اندوه وجودتو گرفتار کرده،بعدش یادمیگیری باهاش کنار بیای،حالت بهتر میشه،فقدان رو میپذیری،تنهاییت رو هم میپذیری،حالا خوشحالی،سالم،از اون قفس خاطرات و فکرات رها شدی،یه آدم جدید میبینی،وارد رابطه میشی و دوباره این چرخه تکرار میشه.
بهم میگن هیچچیز ابدی نیست،هیچکس تا آخرش باهات نمیمونه همه یه روزی ترکت میکنن،خب سوالم اینه که چی بشه؟ که همش تکرار بشه؟ پایان،شروع،پایان،شروع،پایان...هربار یکی جدید رو بیینم همهچیز رو باهاش تجربه کنم تهش بره،دوباره من و فقدان زندگی و همش این تکرار بشه،خب نکتش چیه؟بهم میگن که کل پوینتش همینه که بدونی یه روزی میرن و از همون لحظه که هستن لذت ببری،و اون تغییراتی که هر آدم بعد اومدن و رفتنش توی زندگیت ایجاد میکنه؛مسخرس،حداقل برای من هست،اگر قرار باشه هربار تهش پایان باشه و میدونی که پایانه فایده شروعش چیه؟ داداشم بهم میگه مثل این میمونه که بگی چرا پولدارشم وقتی تهش میمیرم،همچی پایان داره ترکت هم نکنن میمیرن،یا خودت هم میمیری؛نمیتونم از اون پایان همیشگی فرار کنم و این بیشتر منو آزار میده،بهترین لحظات عمرت رو با یک نفر تجربه کنی و بعدش اونم بزاره بره دوباره نفر بعدی بیاد،بنظر من مسخرس،نمیدونم نظرم چطور بنظر میرسه ولی تعصبی توش ندارم بیشتر شبیه یه آدمم که از زندگی و آدماش گله داره و واقعا هم دارم تا فردا صبح میتونی بشینی کنارم من بگم و بگم و بگم.
درنهایت فکرمیکنم که من الان خود جمله ″زندگی پوچه″ هستم،این جمله رو زندگی میکنم و همه چیز اطراف من و هرچیزی که زمانی بهشون معنا و ارزش داده بودم الان شبیه یک تکه اشیا،یه آدم،یه آهنگ یه چیز عادی یه چیز معمولی مثل تمام چیزای معمولی دیگه شدن،زندگی برای من خیلی پوچ شده،نمیدونم چطور اینجوری شد ولی مثل اینکه تخممرغ شانسی من پوچ بود.
