رضا نگاه کوتاهی به فرهاد انداخت—نگاهی که بیشتر دستور بود تا محبت.
«امشب، در حضور شما عزیزان، با افتخار اعلام میکنم که پسرم فرهاد… از دختر دوست و برادر قدیمیام، الا خانم… خواستگاری میکند.»
سکوت.
نه سکوتی معمولی—سکوتی که مثل شکستن شیشه در گوش فرهاد و الا پیچید.
بعد ناگهان صدای کف زدنها، فلاش دوربینها، همهمهی تبریکها.
اما دو نفر دست نمیزدند.
فرهاد، خشک ایستاده بود. ابروهایش اندکی در هم رفته، نگاهش مستقیم روی پدرش قفل شده بود. نه مخالفت میکرد، نه تأیید—فقط در حال فهمیدن بود.
الا اما رنگش پریده بود.
نگاهش بین پدرش، رضا، و جمعیت میچرخید. نفسش کوتاه شده بود. لبهایش از هم باز شد، آمادهی اعتراض.
یک قدم جلو گذاشت.
«بابا این یعنی چی—»
دست مادرش ناگهانی مچش را گرفت. محکم، اما با لبخند.
مادر، بدون اینکه لبخند از صورتش بردارد، آرام در گوشش زمزمه کرد:
«هیس… لبخند بزن.»
الا با ناباوری نگاهش کرد.
مادر ادامه داد، صدایش آنقدر آهسته بود که فقط خودش بشنود:
«خبرنگارا دارن عکس و فیلم میگیرن. الان وقتش نیست. پدرت نمیتونست نه بگه… از بدهی که خبر داری. تنها راهش همین بود.»
قلب الا فرو ریخت.
«هرچی هست بذار برای بعد مهمونی. الان فقط لبخند بزن.»
فلاشها پشتسرهم میدرخشیدند.
رضا دست فرهاد را گرفت و جلو برد. اکبر هم الا را.
چهار نفر وسط سالن، زیر نور چلچراغ عظیم عمارت ایستادند.
دستها در هم قرار گرفت.
دستهای سرد.
فرهاد خیلی آرام، طوری که فقط الا بشنود، گفت:
«تو هم خبر نداشتی؟»
الا بدون اینکه به او نگاه کند، لبخند مصنوعیاش را حفظ کرد.
«اگه میدونستم، اینجا وای نمیایستادم.»
دوربینها لحظهی بهظاهر عاشقانهی نامزدی را ثبت کردند.
اما پشت آن لبخندها، طوفان تازهای شروع شده بود