ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

رمان شریک دل-پارت پنج

چشمان الا گرد شد. 

«پس این یعنی ما به هم ‘متصل’ شدیم تا یک مشکل رو حل کنیم؟»

فرهاد با لحنی تلخ گفت: 

«می‌شه گفت. مسئله اینه که شاید پدرت چاره‌ای جز این نداشت. دادن تو به من، یعنی این بدهی برطرف می‌شه و فشار از رویش برداشته می‌شه.»

«و هیچکس از ما نمی‌پرسه که چه احساسی داریم؟» الا با صدایی که کمی می‌لرزید پرسید.

فرهاد مکثی کرد. 

«احساسات؟ به نظر نمی‌رسه اینجا جایی برای اون‌ها باشه. اما شاید برای هر دویمان بهتر باشه که کمی به کار خودمون ادامه بدیم و بعد از این جشن… ببینیم چه پیش میاد.»

الا در دلش لرزید. 

«یعنی شما فکر می‌کنید من فقط یک ابزارم؟ یک مهره‌ در این بازی؟»

فرهاد شانه‌ای بالا انداخت. 

«واقعیت اینه که فعلاً همین‌طور به نظر می‌رسه. به نظرتون بهتر نیست فعلاً لبخند بزنیم تا این نمایش‌ رو خوب اجرا کنیم؟ همه دارند نگاه می‌کنند.»

الا سرش را بالا گرفت. 

نگاهش به چشمان فرهاد گره خورد. 

«شاید منم بتونم نقشه‌ی خودم رو داشته باشم. نقشه‌ای که برای هر دوی ما مفید باشه.»

ضربان موسیقی به اوج رسید. 

رقصشان شدت گرفت. 

حرکاتشان دقیق و هماهنگ، اما فاصله‌ای نامرئی میانشان بود—فاصله‌ی دو نفر که زیر فشار یک قرارداد ناخواسته، مجبور به بازی کردن نقش شده بودند.

چهره‌ی الا، که تا چند لحظه پیش نگران و درمانده بود، حالا مصمم به نظر می‌رسید. 

فرهاد این تغییر را حس کرد. 

نگاهش برای لحظه‌ای کنجکاو شد.

«نقشه؟ چه نقشه‌ای؟»

الا فقط لبخندی مرموز زد. 

«اینو بذارید برای وقتی که دیگه نقاب لازم نباشه.»

موسیقی در اوج به پایان رسید. 

رقصشان با یک تعظیم کوتاه و حساب‌شده به پایان رسید. 

اما تنش میانشان، سنگین‌تر از قبل، روی هوا معلق ماند

رمان
۴
۰
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید