ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

شریک دل-پارت نهم

سلین به سمت الا آمد و دستش را روی بازوی او گذاشت. «الا، عزیزم... می‌دونم چقدر سخته. ولی خواهش می‌کنم آرام باش. شاید بشه راهی پیدا کرد، ولی الان نه... الان فقط اوضاع رو بدتر می‌کنید.»

الا دست سلین را با تندی پس زد و فریاد کشید: «تو هم می‌خوای منو آرام کنی؟ کدوم راه؟ کدوم منطق؟ من و فرهاد حتی نمی‌تونیم تو چشم هم نگاه کنیم! ما همو دوست نداریم! چرا باید تاوان اشتباهات پدرامون رو با جوونی‌مون بدیم؟»

اکبر که تا آن لحظه سرش را پایین انداخته بود، با صدایی خسته گفت: «دخترم، چاره‌ی دیگه‌ای نبود...»

الا با شنیدن این جمله، گویی کاسه‌ی صبرش لبریز شد. با حرکتی آنی و عصبی، به سمت میز رضا یورش برد و با دست، تمام پرونده‌ها، لیوان‌ها و وسایل روی میز را با شدت به کف اتاق انداخت. صدای برخورد وسایل با زمین، سکوت سنگین اتاق را تکه تکه کرد.

«من این معامله رو قبول نمی‌کنم! شنیدید؟ من بازیچه‌ی بدهی‌های شما نیستم!»

نفس‌نفس می‌زد. نگاهی گذرا و پر از انزجار به فرهاد انداخت که با چهره‌ای درهم‌رفته و اخم‌هایی گره‌خورده به او خیره شده بود، و بعد بدون اینکه به التماس‌های اکبر و تلاش‌های بی‌فایده‌ی سلین توجهی کند، با قدم‌های بلند و سریع به سمت خروجی رفت.

فرهاد سعی کرد صدایش کند: «الا... برگرد، نرو!»

اما الا بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از در عمارت بیرون زد. صدای کوبیده شدن محکم درِ عمارت، نقطه‌ی پایانِ آن شبِ پرتنش بود. او در تاریکیِ سردِ شب، تنها و خشمگین، با چشمانی اشکبار از عمارت خارج شد.

اکبر که از جا پریده بود، به سمت فرهاد برگشت و با صدایی که نگرانی در آن موج می‌زد، گفت: «فرهاد، برو دنبالش. الان که اونجوری بهم ریخته، ممکنه بلایی سر خودش بیاره. زود باش!»

فرهاد، در حالی که هنوز آثار نارضایتی در چهره‌اش دیده می‌شد، سری تکان داد و بدون معطلی، با عجله به دنبال الا از عمارت خارج شد

#پا‌رت بعد

رمانزندگی مدرن
۵
۰
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید