ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

شریک دل- پارت هشت

چراغ‌های سالن اصلی خاموش شده بود و فقط نور زرد و ملایمی در اتاق مطالعه‌ی رضا روشن بود. رضا و اکبر پشت میز چوبی سنگین نشسته بودند. فرهاد کنار پنجره ایستاده بود و الا، که هنوز لباس مجللش را به تن داشت، با دست‌هایی که از شدت خشم می‌لرزید، کنار مبل ایستاده بود. سلین، در تلاش برای حفظ آرامش، بین آن‌ها قدم می‌زد.

رضا سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و با صدایی که هیچ لرزشی در آن نبود، گفت: «ببینید، بحث کردن بی‌فایده است. وقتی در حضور آن همه آدم، دستم را روی دست اکبر گذاشتم و نامزدی شما را اعلام کردم، یعنی قضیه‌ی بدهی رسماً وارد فاز جدیدی شده. این یک تعهد اخلاقی و مالی است؛ نه جایی برای رد باقی مانده و نه راهی برای انکار.»

الا که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با صدایی لرزان از خشم گفت: «یعنی چی که جایی برای انکار نیست؟ بدون اینکه من یک کلمه بپرسم؟ بدون اینکه فرهاد یک کلمه بپرسه؟ شما دارید با زندگی ما بازی می‌کنید!»

فرهاد، با صدایی که سعی می‌کند آرام و منطقی باشد، اما ناچاری در آن موج می‌زند، گفت: «پدر، من قبول نمی‌کنم. الا درست می‌گه. ما همو دوست نداریم و این ازدواج صرفاً به خاطر بدهی‌ها، زندگی هر دومون رو نابود می‌کنه. من نمی‌خوام این‌طور شروع کنم. باید یه راه دیگه پیدا کنیم. این اجبار، درسته که بدهی رو شاید فعلاً حل کنه، ولی بعدش چی؟ چه تضمینی هست که ما دو تا بتونیم با هم کنار بیایم؟ من این رو نمی‌خوام. باید یه فکری کرد.»

#ادامه پارت بعد

بدهیخشمزندگیرمان
۳
۱
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید