
بخش سوم : تنها دوست
تد و تری برگشتند رزاری بود. تد گفت : اهای به کی میگی هوی.
اون اماده دعوا بود که تری گفت : تد بس کن اون دختر جیسن بزرگه اگه دعوا کنیم ما رو بدبخت میکنن.
تد گفت : اه باشه تئولز شانس اوردی که رزاری پشتته امیدوارم باهم زندگی خوبی داشته باشد کبوتر های عاشق.
انها خندیدند و دور شدند.
رزاری رفت پیش تئولز و کمک کرد که بلند شود. اون به رزاری گفت : چرا به من کمک میکنی؟ من لایق کمکات نیستم.
رزاری گفت : حرف نزن. تو لایقش هستی لایق بهترین ها هستی. به بقیه توجه نکن که تو رو مسخره میکنن. من مطمئنم که تو موجود بی مصرفی نیستی. تو موجود خاصی هستی.
تئولز گفت تو الکی به من امید میدی. همش حرفه من واقعا بی مصرفم تو این چند سال تو خیلی به من کمک کردی ولی من هیچ کاری در حق تو نکردم.
- من از تو توقعی ندارم. حالا ولش کن میای بریم کنار رود خونه؟
تئولز سکوت کرد و با رزاری به رود خونه رفت.
تئولز بعد رسیدن به رود خونه فقط نشست و به آب نگاه کرد ولی رزاری یکجا نمی نشست وهی راه میرفت و حرف میزد.
رزاری : تازگی یه جادوی جدیدی یاد گرفتم. جادوی ساخت گل. هر گلی که بخوام تو یه ثانیه درست میکنم. خیلی خوبه من عاشقشم بگو ببینم تو چه گلی دوست داری؟
تئولز : اممم من گل ... رز دوست دارم.
- نکنه بخاطر اسممه.
- خب ... اره. تو تنها فردی هستی که دوستش دارم و دارمش.
- هه میدونستم. ببین چطوری گل رز رو میسازم.
رزاری با یه حرکت گل رز سرخ زیبایی به وجود اورد و اونو به تئولز داد.
رزاری گفت : این گل هیچ وقت خراب نمیشه اینجوری دیگه هیچ وقت منو فراموش میکنی.
تئولز گل رو گرفت و به سینش چسبوند.
تئولز : ممنون
بعد ار اون دیگه باهم صحبتی نکردن. بعد مدتی به سمت خانه هاشون برگشتند.
در راه تئولز گفت : اگه من بمیرم یا گم و گور بشم منو فراموش میکنی یا نه؟
رزاری : این چه سوالیه؟
- به اون توجه نکن فقط جوابمو بده.
- خب اگه اونجوری باشه نه من هیچ وقت تورو فراموش نمیکنم.
- خوبه. منم همینطور.
- خب حالا باید خداحافظی کنیم. چون اگه پدر و مادرم منو با تو ببینن منو میکشن.
دستشو جلو اورد. تئولز دست داد.
خدا حافظ.