نوبت آروین است که تو گروه NA(معتادان گمنام) شروع به صحبت کند همه ساکتند و به او چشم دوختهاند تا حرفش را شروع کند.
«بزرگترین دشمن زندگیام از همان اول و قبل زندگی و تا آخر زندگی شانس بود، هست و خواهد بود. شانس چنان تمام اتم های نطفه من را در قالب یک جنین انسانی (بدبختترین موجود جهان) شکل داد آن هم در زنی که او را مادر خطاب میکنم در یکی از پر زجرترین دوره های تاریخ ایران که شعار هر روزشان «مقاومت» از اقتصاد تا سیاست و حتی نحوه واکنشمان دربرابر حقوق غیربشری بود. دقت کنید زمان مکان و شخص( که اینجا انسان است نه متاسفانه یک حیوان زبان نفهم)سه بعد زندگی بنده توسط شانس تماما در هم شکسته شده.
سوال پیش میآید چرا من انسان را بدبختترین موجود جهان خطاب میکنم؟ زیرا خودم را در پوست انسان بشدت بیچاره در هر گونه مشکل جدی و غیرجدی و حتی نحوه طبقه بندی مسائل به مسائل جدی و غیر جدی یافتم. اگر قرار بود من بهشتی باشم چرا پس مرا مانند به گفته خودشان خوکی که صرفا پی لذت است آفریدند و گفتند حالا از خودت یک فرشته تماما تسلیم دربرابر اراده خدا رو کن؟
یا چرا همه از من انتظار دارند دقیقا همان را به آنها بگویم که خودشان میخواهند بشنوند؟ خب چرا خودت لطف نمیکنی حرفی که میخواهی بشنوی را خودت به خودت بصورت بلند و واضح بگویی که بشنوی و اجازه بدهی من حرف خودم را بزنم و مسئولیت برداشتت از گفتههایم را خود به عهده بگیری؟
چرا زمانی که از دردهایم میگویم میگویند:«انرژی منفی نده؟» اصلا این حرف یعنی چه؟ مگر من یک ابر انسانم که میتواند از خودش با قدرت های تلپاتیک چیز میز و انرژی ساتع کند؟
شانس مرا دقیقا دم در عصر پست مدرنها رها کرد. همان عصر که آدم ها انقدر زبان یکدیگر را نمیفهمند که به سگ و گربهها پناه میبرند، زیرا میتوانند تمام حرکات آن حیوانات را جوری که میخواهند برای خود معنی کنند و احساس دوست داشتنی بودن بکنند. بدون اینکه آن حیوان زبان بسته دهان باز بگشاید و بگوید «حالم از تمام ریختت و نحوهای که دم به دقیقه صدایم میکنی تا احساس تنهایی نکنی یا مثلا ازم مراقبت کنی درحالی که مرا به حال خود رها نمیکنی بهم میخورد.» و سپس راهش را بکشد و از در باز خانه که برای لحظهای کوتاه از آن غفلت کردی بگریزد و دیگر حتی برای یکی بار برای دوباره دیدن ریختت به پیشت بازنگردد.
درسته که ما ایرانی ها از لحاظ جسمانی به ویروسی همه گیر مانند طاعون دچار نشدیم اما همگی چنان آشفته و مریض حالیم از فشار زندگی که انگار کل کشور مبتلا به طاعونی روانی شده است.
همه اینهارا گفتم که به شما بگویم، بله دوستان من افسرده نیستم. من به گفته آلبرکامو یک طاعونزدهام. اما آیا مانند گفته کامو خود را خوشبخت میدانم؟ خیر با اینحال از برخی از مسائل زندگی لذت میبرم با اینکه یک بیمارِ درحالِ رنجِ طاعون زدهیِ روانی هستم.»
پس از اتمام حرفهای آروین غزال برایش کف زد مردها همه سکوت کردند با کمی اخم که نشان دهنده خشمی خاموش بود از این کار همیشگیاش. سپس نتیجه همیشگی نیز رخ داد. یکی از اعضای گروه به نام سارا(همان دختری که دفعه قبلی به آروین گفته بود که لطفا انرژی منفی نده) با خشم از صندلیاش پا شد بدون خدافظی جمع را ترک کرد و پس از آن کوثر نیز در پی آن از گروه خارج شد. سکوت گروه تا آخر زمان مشخص شده جلسه یا دقیق تر بگویم پس از آنکه آروین رفت ادامه.

یافت.