ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

335

کنیا که رفته بودم، وقتی بچه هاشون رو‌میدیدم کلییی ذوق میکردم و قربون صدقشون میرفتم، یه روز رانندمون پرسید: «گربون برم» یعنی چی؟ اولش که نفهمیدم چی میگه، بعد که توضیح داد فهمیدم براش سواله ک من به بچه ها چی میگم؟ «قررربونت بررررم»، براش توضیح دادم که معنی لغویش چیه و اینکه درواقع یه اصطلاحه، وقتی کسی رو خیلی دوس داری و ذوق میکنی براش، میگی….

بچه ها لیلا، لیلا بچه ها… اگه مامانش دوقدم اونورتر نبود، میزدمش زیربغلم با خودم میوردمش😅
بچه ها لیلا، لیلا بچه ها… اگه مامانش دوقدم اونورتر نبود، میزدمش زیربغلم با خودم میوردمش😅

چند روز بعدش پرسید تو خیلی بچه دوست داری؟ گفتم اره عاشق بچه هام، بخصوص این بچه ها که به نظرم خیلی کیوتن… نه گذاشت نه برداشت، گفت بچه من و تو خیلی خوشگل میشه!😅 گفتم دوست عزیز بچه من و تو، شیرشکلات میشه، من دارک چاکلت دوس میدارم… بعد به لیدرمون که با شنیدن این جمله یه حالت متفکر، محو در افقی به خودش گرفته بود، گفتم احیانا نباید اول منو به یه قهوه دعوت میکرد؟؟ بعد میگفت خونمون یه زرافه دارم بندری میرقصه؟؟ بعد حرف خوشگلی زشتی بچمون رو پیش میکشید؟؟

امروز دوستم زنگ زده میگه کووین (آقای راننده) یادته؟ میگم اره چطور؟ میگه همه شدن کووین… تازه صد رحمت به کووین…بعد تعریف کرد که این مدت دنبال کار اداری میگشته، و با هر موجود مذکری که دوبار صحبت کرده، دقیقا بار دوم بهش پیشنهادات بی شرمانه دادن، حتی به یکیشون گفته داداش تو منو ندیدی اصلا، چجوری میتونی همچین پیشنهادی بدی؟ گفته ظاهر نسبیه، همین که دختری کفایت میکنه😒🫤 داداشششش به کجا چنین شتابان اخه؟!!!!

و برای بار نمیدونم چند ده هزارم، فکر میکنم، از ماست که بر ماست، وقتی من هنوز نمیتونم آزادی و امنیت و استقلال یه خانم رو ببینم و کاری به کارش نداشته باشم، چطور قراره آزادی و استقلال و امنیت رو در سطح جامعه داشته باشم؟!

با یکی دیگ از دوستام حرف میزدم، آلمان زندگی میکنه و طبق معمول داشت حرص میخورد از اینکه من دو روز میخوام مهاجرت کنم و سه روز نه، اینقد مکالماتمون بامزس، هرسری بهش میگم همین متن مکالماتمون رو بفرستیم سفارت من ویزا میگیرم🤣🤣

والا خودشون میفهمن همچین نابغه ای رو نباید از دست بدن…

یه قسمتی از مکالماتمون هم اینطوریه که من هی مشکلاتم (شما بخونین بهونه هام) رو میگم، اون بعد از اینکه یه دور خودم و ارواح عمه هام رو مورد عنایت قرار میده، برای بار هزارم برام توضیح میده که اصلا اینی ک میگی مشکلی نیس و من تو دلم میگم آی نوووو….

یعنی در یه ساعت مکالمه بالغ بر صدبار گفت ای بمیری من راحت شم، اخرش گفتم تو که اینقد منو دوس داری، چه اصراری داری منو ببری پیش خودت، گفت اخه حتی اینجام بدون تو یه چیزی کم داره، و من حداقل برای یه هفته خر شدم😬

وسط مکالمه بودم که یه چیزی تو آشپزخونه ترکید، بله کنسرو ذرت گذاشته بودم بجوشه و الان از سر و روی آشپزخونه ذرت میبارید😮‍💨😓

شب رفتم باز ذرت بخرم، شونصدتا سوپر مارکت رفتم، هرآنچه کنسرو بگی داشتن، الا ذرت!! عادیه؟!

خانمه داخل سوپرمارکت گفت واااای چقدر شبیه هندیایی!! لبخند زدم و رد شدم، پرسید زیاد بهت میگن؟ گفتم قبلا گفتن، دو سه سالی بود کسی بهم نگفته بود😆

بچهفیلم هندی
۰
۰
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید