دوستم از تهران اومده بود، رفتیم باهم بگردیم، این دختر اینقد نااااز وگوگولیه که خدا میدونه، بعد اینقدددد قشنگ و نازدار وکشدار حرف میزنه، انرژی زنانه صد و بیست از صد…همش بهش میگم تو فقط حرف بزن…😍😍 همینجوری داشتیم تاب میخوردیم، مامانش تماس گرفت، صداش میومد، مامانش هم همینجوری ناااز و کشدار حرف میزد…دیدی اخر کلمه رو میکشن، مثلا میگن یادت نره فلان کارو بکنیااااا، از این مدلیااا… بعد فکر کردم خوب این دختر پیش این مادر بزرگ شده دیگه، عادیه اینجوری حرف بزنه، حالا مامان من یه زن خوزستانی که اصلا ناز و عشوه اومدن براش افت داره، سریع و سفت حرف میزنه، خوب معلومه در نهایت من بتونم عباس آقا باشم😆
امروز به این نتیجه رسیدم که با خواهرزاده بزرگه، کوآلیتی تایم نداشتیم خیلی وقته، اینه ک گفتم بیا عصری بریم ددر ، و تصمیم گرفتیم بعد از مدتها بریم سینما، فیلم «تهران کنارت» حالا اصلا اینکه هیچ محتوا و مفهوم خاصی نداشت بماند، یه خانوم کنارمون نشسته بود به ترک دیوارم میخندید، بلند بلند، بعد ما از خنده خانمه خندمون میگرفتم، با یه روحیه شادی برگشتیم خونه😬
اینقد له و خستم، ماسورم میگه بیا ماساژت بدم خستگیت بره، میگم کارم از ماساژ گذشته، فقط مشت و مال جوابه😛