امروز باز یه پلن دورهمی چیدم، پلن بعدی رو خیلی ریز میخواستن بندازن گردنم، من جا خالی دادم خورد به بغلیم😅
تو مسیر برگشت، شب و تاریکی، زل زده بودم به جاده، و صداها، خنده ها، بوها، نگاه ها تو سرم ری پلی میشد… عاشق لحظه های بعد دورهمیم، اونجایی که یه آخییییش از ته دل داره، یه چه خوب شد اومدم، چه خوب شد دیدمشون، چقدر خوش گذشت و فلش بک صحنه های فان تو ذهنم…
یه دوستی داشتم تورلیدر بود، یه سری یه تایم خیلی طولانی آخر سفر رو باهم حرف زدیم، موقع خداحافظی گفت، این اولین سفرم بود که تو راه برگشت اینقدررر حرف زدم، معمولا آدما موقع برگشت هم خستن، هم بی حوصلن، واسه همین ترجیح میدن یا بخوابن یا به افق های دور خیره بشن و تو خودشون باشن…
گفتم ولی من تا زمانی که کنار همسفرام نشستم، سفر برام تموم نمیشه، مرور کردن خاطره های بامزه و سوتی ها و گندکاریایمون آخر سفر، یه بخش جذاب سفر حساب میشه برام، حتی اگر تو ذهنم اتفاق بیفته…
امروز به یه نی نی گفتم خاله جون، آدرین شاااااااکی مگه شما خالشی؟ مگه خودش خاله نداره؟؟ شما فقط خاله منی😁 دیگه گفتم ببخشید تولید انحصاری بودم خودم خبرنداشتم😮💨
سرسفره پرسیدم، اگر بتونین یه غذا انتخاب کنید که تا آخر عمرتون صبحانه، ناهار، شام بخورین، چه غذاییه؟ اولش که مقاومت کردن، بعد هرکی یه غذایی گفت، من گفتم کتلت مامان پز… لامصب مزه بهشت میده… یعنی هررر غذایی بگی من درست میکنم الاااا کتلت…باید با دستای مامانی درست بشه فقطططط
جالب بود که اکثرا همین نظرو راجع به دستپخت مامانشون بهویژه در مورد کتلت داشتن…