صبح رفتم به سلیقه وی رنگ لاکم رو عوض کردم، همزمان به این فکر میکردم که رابطمون با هیچ منطقی سازگار نیست، رفتم دکتر پوست بوتاکس بزنم، براش نوبت گرفتم، و همچنان فکر کردم رابطه لانگ دیستنس واسه من مناسب نیست…
عصر مهمون خونه دوستم بودم، قبلش به وی زنگ زدم و خیلی منطقی دلیل آوردم که بهتره ادامه ندیم، خیلی خوب برخورد نکرد، دیگه رسیده بودم به خونه دوستم و حرفامون نصفه موند، شب باز زنگ زد واسه ادامه مکالمه، باز خوب برخورد نکرد، به نظرم حتی بهم زدن هم بلدی میخواد، منم خوب بلدش نیستم… فقط مراقبم اون چند روزی که نون و نمک خوردیم باهم، حرمتش حفظ بشه، همین…
امروز هزارتا فکر و هزارتا حس ضد و نقیض تجربه کردم، کلی اتفاقای خنده دار و بامزه داشتم واسه تعریف کردن، کلی حرف و بحث های جالب اتفاق افتاد که فکرمو مشغول کرد…
ولی در حال حاضر همه چیز تحت تاثیر این مکالمه اخر شب قرار گرفته و من بی حوصله تر از آنم که تعریف کنم…