ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

357

برای بار نمیدونم چندم، «غرور و تعصب» میخونم و فیلمش رو میبینم، اینکه من همیشه عاشق فضای انگلیس قدیمم در این تکرار بی تاثیر نیست ولی اینکه هربار باز عاشق مستر دارسی مرموز و مغرور میشم و مستر بینگلی ساده و‌مهربون برام جذابیتی نداره، منو از خودم متعجب میکنه، چون تو زندگی روزمره اگر یکی مثل دارسی ببینم یحتمل قدری کج کج نگاش میکنم و با بینگلی به دماغ سربالا و قیافه از دماغ فیل افتادش میخندم😄

امروز در بی حوصله ترین حالت ممکن بودم، قرار بود ساعت ده برم باشگاه، یازده خودمو کشون کشون بردم، حتی حوصله تمرین زبان و خوندن کتاب رو هم نداشتم، تنها چیزی که به ذهنم رسید پناه بردن به قهوه بود، با خودم قول و قرار گذاشته بودم که دیگه تو خونه قهوه نخورم، هر وقت خیلی دلم قهوه خواست با یه نفر دیگه برم کافه و به عنوان تفریح قهوه بخورم نه یه عادت دم دستی هر ساعته… ولی هرمعتادی گاهی میلغزه و من لغزیدم، چیه این قهوه که حتی منو مهربون تر میکنه😅

میخوام لپتاپ بخرم، هی با AI مشورت میکنم بعد با دوستم مشورت میکنم بعد با مغازه دارا صحبت میکنم، تهش دلم میخواد بگم آقا من یه لپتاپ صووولتی میخوام، خسته شدم از مقایسه کور و رم و تی ان و همه چی….

جدیدا به درد خوب که چی هم گرفتار شدم، مینویسم بعد میخونم بعد میگم خوب که چی؟ بعد به خودم یاداوری میکنم داری مینویسی که ذهنت تخلیه بشه، خوب ک چی نداره! بعد نوشته های بقیه رو‌میخونم اینقد قشنگ و پرمحتوا و منسجم مینویسن، مقایسه گر و سرزنشگر درونم جفتی باهم میپرن بالا و‌ میگن میخوای تو ننویس، سنگین تری 😒 ولی خوب در نهایت من پررو تر از این حرفام و چون تصمیم گرفتم تا یه سال آینده هر روز بنویسم، پس مینویسم حتی اگر نوشته هام فقط تراوشات نا منظم و نا متقارن و نا مربوط ذهن آشفتم باشه…

خدایی نوشته های بعضیا رو که میخونم واقعا دلم میخواد دستام رو بفرستم پیششون و سفت بغلشون کنم، چقد قشنگین اخه😍😍

راستی جریان چیه تا ما میایم یکم به زندگی برگردیم یه چیز جدید علم میشه واسمون، باورم نمیشه باز دارم صدای ضدهوایی میشنوم و از آسمون کلیر شده خبر میرسه…

تو جلسه امروز، مراجع با غررر شروع کرد، چرا در دیزی بازه، چرا دومنت درازه… چند باری خواستم از غراش هدفش رو متوجه بشم که بی نتیجه بود، ازش پرسیدم میخوای غر بزنی؟ اره، من چجوری همراهیت کنم؟ گوش کن فقط، و من بیست دقیقه نان استاپ گوش کردم و از ته قلبم همدلی کردم با تک تک حرفاش، یهو گفت آخیییییش چه خوبه هستی، حالا بیا یه کم سوال بپرس و‌منو به چالش بکش، اخر جلسه هم آگاهی داشت، هم اقدام برداشت، هم لبخند میزد، هم صاف تر نشسته بود، بهش گفتم چه حسی داری؟ گفت قلبم داره میخنده و من بعد از مدتها عمیقا احساس شادی کردم… و برای بار هزارم بهم ثابت شد درمان همه دردها فقط کمی شنیده شدنه، تامام❣️

قهوهغرور و تعصبکوچینگهمدلی
۱۷
۱۱
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید