داشتم داستان بابالنگ دراز رو گوش میدادم، یادم اومد چقد همیشه دلم میخواست مثل جودی اتفاقات روزمره رو جذاب و داستانی بنویسم، یه جودی ابوت درون داشتم که همه چیز رو فوق العاده جذاب میدید و بابت هرچیز کوچیکی ذوق زده میشد، چندباری هم سعی کردم و نوشتم ولی خوب ذهن قاضی من آروم نمیگیگیره و همش گیر میده که نوشته هام ب اندازه کافی خوب نیستن، اینکه اندازه کافی دقیقا چیه و چجوریه رو جواب خاصی براش نداره…
امروز زبان خوندم و جلسه کوچینگ هم داشتم، موضوع ویدیو زبان ریلیشنشیپ بود و اصطلاحاتی که یاد میداد هرکدوم منو یاد یه ریلیشنی در گذشته مینداخت، چه اونی ک هد اور هیلز این لاو بودم، چه اونی ک باهاش اپز اند دانزهای زیادی رو تجربه کردم، چه جاست گود فرندزا 😆 وقتی سوال پرسید با کی از همه بیشتر صمیمی هستی و چرا؟ به طرز غریبی هنوز به نظرم صمیمی ترین دوستم میتی اومد، خودم خندم گرفت، لعنتی چقد ازش خبر داری اصلا، واقعام بعد از میتی من با هیچ کس دیگه اونجوری صمیمی نشدم، بعدش یاد حرف اسی افتادم ک میگفت دوستی شما دیگه زیادی بود و خوب کردم بهمش زدم و یا اون شب افتادم ک چقد قلبم از شنیدن این حرف فشرده شد…
راستی امروز چک کردم بهترین دانشگاهها واسه روانشناسی بالینی کجاست، میخوام عکس سردر دانشگاهها رو بزنم رو ویژن بردم…
دیگه اینک جلسه کوچینگ داشتیم با اعمال شاقه، فکر کن پول بدی اکانت بخری بعد نیم ساعت تو سر خودت و سیستم بزنی واسه یه جلسه یه ساعته، گوگل میت قشنگم کجااااییییی دقیقا کجاااا…
تو باشگاهم رفتم تو فاز امروز یه کم سنگین تر بزن، با زانو درد اومدم بیرون، آدم رو سگ بگیره جو نه…
نشدم