رفتم سوپر، یه خانومه اومد خرید، اینقد بهش مشاوره دادم در خریدش، فکر کرد من فروشندم، به صاحب مغازه میگم خیلی دلت میخواد کله منو بکنی نه؟ میگه نه والا دارم فکر میکنم شاگردام یه دهم تو واسه مشتری انرژی میذاشتن فروشم ده برابر میشد🤣 شاگرد مغازه در حد نو، کسی نمیخواد؟؟
فروشنده لوازم آرایشی منو دیده، میگه یه عطری آوردم بااااب خودت بیا بدم تست کنی… بوش مورد پسندم بود در کل ولی یه نتی توش داشت که میرفت تو مخم… گفتم نه مرسی نمیخوامش، یه جوری ناراحت شد، انگار خواستگاری کرده جواب رد شنیده… داداش نفس عمیق، دمممم، باززززدمممم…
میخواستم از خیابون رد شم یه راننده روانی یهو فرمون رو پیچوند سمتم وقتی ترسیدم و پریدم عقب خندید🫤 رو اب بخندی خوب…
در یک اقدام انتهاری پس از جلسه با منتورم تکست دادم ب دوتا مراجع هام که جلسه هامون نصفه ول شده بود و دیگه پیگیری نکرده بودم و نکرده بودن… گفتم قشنگم دلت برام تنگ نشده😁😁 نه با این ادبیات البته، جالب اینکه هر دوتاشون گفتن وااای میخواستم پیام بدم و واااای چقد جلسه لازم بودم و ایناااا، خوب دختر زیبا، پسر قشنگ، روزی پنج هزارتا ریلز واسه دوس و رفیقات میدی یه تکست هم به من بده، والااااا…
وسط برنامه های روزانه و جلسه هام، تند تند خرید کردم و وسایل کمپ فردامو جمع و جور کردم و غذا آماده کردم، الان اینقد له و خستم دلم میخواد زنگ بزنم کنسل کنم🥴🥴
احتمالا فردا نتونم نوشته ای شرر کنم، از اون سه نفری که منو لایک میکنن تقاضا مندم بیان بنویسن، وااای افسانه کجاااایی؟؟ چرا پست نذاشتی؟؟ همینجوری ابراز نگرانی و غم و اندوه کنین تا من بیام