سوهی·۱ ماه پیشبه دوربین نگاه نکن! بخش پایانی با قدم هایی سریع به سمت پیشخوان آمد. نفسم را در سینه حبس کردم و سپس صدای گذاشتن تلفن را شنیدم که باعث شد دیگر صدای بوقش در سال…
سوهی·۱ ماه پیشبه دوربین نگاه نکن!بخش سوم مدتی در سرویس بهداشتی بیمارستان پنهان شدیم تا آب از آسیاب بیافتد سپس مادرم را قانع کردم همانجا بماند تا من خانم داروساز را (مرده ی…
سوهی·۱ ماه پیشبه دوربین نگاه نکن!بخش دومبیمارستانآنجا بود که فهمیدم باید فرار کنیم، همین کار را هم کردیم. در آن زمان که کارکن دنبالمان افتاد به بیرون مسافرخانه دویدیم. هوا…
سوهی·۱ ماه پیشبه دوربین نگاه نکن!آن شب به همراه گروهی از دوستان مشغول بازی بودیم. چند متر دور تر از مسافرخانه، بنای قدیمی خرابه ای مانند بقایای یک قلعه وجود داشت که دیو…