ویرگول
ورودثبت نام
Bitz
Bitzنویسنده
Bitz
Bitz
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

چه مانده بود برای از دست دادن؟

وقتی بالا سر جنازش وایساده بودم قلبم تند میزد‌. چند دقیقه طول کشید تا صحنه ی جلوی چشمم رو باور کنم.

صدای گریه ها و جیغ و داد اطرافم دیگه شنیده نمیشد.

فقط من بودم ؛ و یک کیسه ی سیاه که تنِ عزیز تر از جانم رو درون خودش مخفی کرده بود. انگار خوابیده بود؛ خواب بود اما نفس نمی‌کشید.

خواب بود اما صدایی ازش در نمیومد.

خواب بود اما مثل همیشه با کوچیک ترین حرکت بلند نمیشد.

خواب سنگینی بود...

از من گرفتنش؛ پاره ی تنم، تمام جونم رو از من گرفتن و حتی یکذره هم احساس شرم نکردن.

آدم ها خیلی ترسناکن؛ میتونن زنده بمونن و زندگی کنن و حتی یکذره هم بابت گناهانی که کردن عذاب وجدان نگیرن.بابت قلب هایی که شکستن و آدم هایی که کشتن احساس غرور کنن.

وقتی کل سرد خونه رو دنبالش میگشتم ؛ وقتی روی زانو هام افتاده بودم و بدن سردش رو توی دستای گرمم فشار میدادم ؛ وقتی اسمش رو داد میزدم و التماس میکردم که از خواب بیدار شه؛ وقتی داشتم خورد و تکه تکه میشدم ، میتونستم خنده و لبخند های تمسخر آمیز بالای سرم رو حس کنم.

اما تو بگو؛ برای کسی که کل زندگیش خلاصه میشه به یک سنگ قبر ؛ حتی اگر کل دنیا هم بهش بخندن اهمیتی میده؟

دنیام از هم پاچید؛و خدا؟....خدایی که شب ها التماسش میکردم تا مواظب عزیز تر از جانم باشه؟...

بهترین نظاره‌گرِ این سوگ بزرگ برای من بود.

و این بغض؛ تا ابد گلوی من را فشار خواهد داد....

"چرا من زنده ماندم؟"

عذاب وجدانمرگویرگولخون
۲۱
۰
Bitz
Bitz
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید